فصل پنجم (مقایسه ی تطبیقی اسطوره یضحاک با اساطیر ملل دیگر)
فصل پنجم:
مقايسة تطبيقي اسطورة ضحاك با اساطير ملل ديگر
مقايسة تطبيقي اساطير
از آنجايي كه اسطورهها با ناخودآگاه انسانها سر و كار داشته و از زواياي باورهاي اصيل و طبيعي آنها در روزگاراني كه هنوز علم و فلسفه بر دماغشان مسلط نشده بود، بر جوشيدهاند، وراي زبانها و مرزها و نژادها، گاه بن مايههاي مشترك بسياري دارند. از آنجا كه انسانها، فارغ از مميزههاي ساختة تاريخ و گذر زمان، داراي طبيعت و نهادي مشترك هستند، در بامدادان تاريخ و فرهنگ خويش نيز آمال و باورهاي نسبتاً مشتركي داشتهاند. با الهام از نظرية فرويد، كه دوران كهن زندگاني هر قومي را، دوران كودكي آنها مي داند كه به مرور زمان رشد كرده و به دورههاي بعدي ميانسالي و پختگي و پيري رسيدهاند، ميتوان چنين پنداشت كه اين كودكان اقوام به فرض نداشتن ارتباط با هم و عدم يكساني نژاد و تبارشان، هر كدام صبحگاهان، آفتاب را ميديدهاند كه از افق در ميآيد. ابرها را ميديده اند كه هر دم، چون بت عيار به شكلي بر آنها ظاهر ميشود. ديدهاند كه اگر باران آيد، فراواني ميشود و … بر اين اساس به باورهاي مشتركي رسيدهاند كه اكنون بنمايههاي مشترك اساطير ملل ميناميم.
مضامين اساطير، بيزماناند و تغيير و تعديل به فرهنگها مربوط ميشوند، اما بنمايه اصلي اغلب اسطورهها يكسانند. چنين اسطورههايي كه به ملل مختلف تعلق داشته اما بنمايههاي مشتركي دارند، به نمايشنامهاي ميمانند كه به محلهاي ديگري برده باشيم و بازيگران محلي متناسب با فرهنگ خود و با لباسهاي محلي آن را اجرا كنند[1]. شگفت آنكه اسطورهها نه تنها از لحاظ محتوا، از لحاظ ساختار نيز به همديگر نزديكي بسيار دارند. لوي استراوس،اسطوره شناس ساختارگراي مشهور، با تجزيه كردن اساطير به واحدهاي كوچكتر اسطوراج و نشاندن آن واحدهاي مجزا در كنار هم، تلاش ميكند نشان دهد كه اسطورههاي فرهنگهاي متفاوت، حتي بدون در نظر گرفتن محتواي آنها، ساختاري مشابه هم دارند. ايشان پرسشي را مطرح ميكنند كه به گمان در سطور بالا بدان پاسخ گفتيم. ايشان ميپرسند: «اين اسطورهها در راستاي قوانين دقيق يا احتمالات نيستند، پس چرا تشابهات چشمگيري در ميان اسطورههاي فرهنگهاي متفاوت به چشم ميخورد؟[2]»
اسطوره ضحاك و اساطير هندي:
«ايندره» پهلوان خداي هندوايراني، لقب وري ترهن Vritrahan (در اوستا، ورثراغن و در پهلوي ورهرام و در پارسي بهرام) يعني «وريتره كش» يافته است. وريتره يعني مخفي كننده و دزد. ايرانيان به ابرهايي كه باران نميدادند، وريتره ميگفتند و اين ابرها را اژدهاهايي ميدانستند كه آب باران را در بند كردهاند. ايندره با نيزة آتشين برق حملهور شده، آنها را سوراخ كرده و آبها را از بند ميرهاند[3]. فريدون نيز با غلبه بر ضحاك، دختران جمشيد را كه قابل مقايسه با ابراهاي بارانزا و مظهر زندگي و زايندگي هستند و به اكراه تن به همسري ضحاك دادهاند، از بند ميرهاند.
در اساطير هندوان، اهريمن ديگري، موسوم به اهي Ahi – مار يا اژدها - نيز هست كه در كوه مسكن دارد و ديوان را به كمك خود ميطلبد. اهي، رعد سياه، بوران و طوفان است كه با هزاران پيچ و تاب از روي قله كوهي ميپيچد و ديوار مانند به طرف بالا ميرود. ايندره، اين مار را نيز ميكشد[4]. اين داستان نيز با اسطورة ضحاك ارتباطي تنگاتنگ دارد.
فارغ از اينكه، «اهي» ميتواند خود شكلي از «اژي» پاره نخست واژة اژي دهاك باشد، مار وارگي او نيز با ضحاك ماردوش پيوند دارد، ضحاكي كه به باور اسطوره، هنوز هم در كوه دماوند مسكن دارد. مادر ايندره گاوي بوده است، فريدون را نيز گاو پر مايه شير ميدهد[5]. خداي درجه دوم، تريته آپتيه، tritaāptya سومين برادري است كه آگني āgni از آب آفريده است. طبق روايتي اين سه برادر در بياباني ميرفتند كه تشنه شدند. به چاهي رسيدند و تريته از چاه آب كشيده، به برادران داد. اما برادران براي اينكه دارايي او را مالك شوند، او را در چاه انداختند و چرخ گردونهاي بر در چاه نهادند و رفتند. در پي نيايشي، خدايان او را از چاه نجات دادند[6]. اين ماجرا يادآور داستان گرفتار شدن يوسف (ع) به دست برادران در چاه است كه ،بن مايههاي مشتركشان را به راحتي ميتوان لمس كرد. بر اساس ملحقات شاهنامه، فريدون نيز دو برادر به نامهاي «كيانوش» و «برمايه» داشت. اين دو برادر به هنگام برگشتن به ايران، آنگاه كه فريدون خفته بود، با غلبة رشك و حسد، سنگي گران به سويش غلطاندند ،تا مگر او را از بين ببرند. اما فريدون بيدار شده و به افسون آن سنگ را متوقف كرد. همين داستان با چنين بنمايهاي، بين فرزندان فريدون، سلم و تور و ايرج نيز جاري ميشود كه البته دراين داستان دو برادر بزرگتر، سومي يعني ايرج را ميكشند.
«داسه» نيز در وداها اژدهايي سه سر است كه ويشوروپه Višvarupa نيز ناميده شده است. شريتا، پهلوان هندي اين اژدها را كه درست با اژيدهاك اوستايي سه سر و شش چشم مطابقت دارد، نابود ميكند[7].
اسطوره ضحاك و اساطير غربي
همانگونه كه فريدون، پهلوان نامبردار اسطورهاي ايران اژدهاي سه كلة سه پوزة شش چشم را ميكشد، هراكلس، پهلوان يوناني نيز، پتيارهاي سه سر، به نام گريونئووس geryoneus را از پاي در ميآورد. در حقيقت «گريونئووس» همتاي يوناني داهاكاي ايراني و داسة هندي است. بر اين اساس اين اسطوره، ريشه و پيدايشش، به روزگاران هندو ايراني بر ميگردد[8].
روكرت، شاعر و نقاد آلماني ميگويد: «چه فرقي بين فردوسي و هومر هست؟ جز اينكه محتويات شاهنامه از حيث مواد اندكي پستتر از كتاب هومر و از حيث روح كمي برتر از آن است[9].» به حق بايد اعتراف كرد كه شاهنامه اگر از حيث روح بالاتر است، از حيث مواد نيز دست كمي از كتاب هومر ندارد. در ايلياد هومر، هلن زن منلاس، برادر پادشاه يونان، به وسيلة پاريس پسر پريام، پادشاه تروا فريفته و دزديده ميشود. سران و قابل يونان، به گرد آگاممنون پادشاه خود جمع گشته، بعد از جنگي ده ساله هلن را آزاد كرده و زنان زيادي را به اسارت ميگيرند. گرچه در اوستا فريدون ايزد ارت را ستوده و از او ميخواهد اين كاميابي را به او بدهد كه بر ضحاك غلبه كند و دو زنش شهرناز و ارنواز را «كه براي توالد و تناسل داراي بهترين بدن هستند بربايد» (ارت يشت/ 33 و 34)،و در داستان ضحاك در شاهنامه نيز خواهران جمشيد، در پي غلبه فريدون بر ضحاك رهايي مييابند، اما به خاطر داشته باشيم كه اگر زن يوناني به خاطر بوالهوسي، فريفته شاهزادة تروا گشته و به شوهر خود پشت كرده و كشور خود را درگير جنگي ده ساله كرده است، دختران جمشيد به اكراه همسري ضحاك را پذيرفتهاند. اينجا انگيزة جنگ نيز بسي بالاتر از جنگ يونان با ترواست. ملتي براي مبارزه با بيدادي كه هزار سال برسرشان سايه افكنده است، به پا ميخيزند، چالش ميكنند و خود را از زير چنين يوغي كه هزار سال پرورده شده، رهايي ميدهند.
اسطوره ضحاك را با تيتانها (رب النوعها)ي يوناني نيز رابطهاي هست. ضحاك كسي است كه به تحريك ابليس، شب هنگام پدر را به هلاكت می رساند. كرونوس يكي از ربالنوعهاي يونان نيز در مرحلهاي كاركرد شخصيت ضحاك را ايفا ميكند. او با داس يا زوبيني كه گايا، مادرش برايش تدارك ديده بود، شب هنگام به پدر خويش حملهور شده و او را قطعه قطعه ميكند[10]. پدر كشي در اساطير يونان موضوعي مكرر است. اما آنچه كاراكتر كرونوس را به ضحاك نزديكتر ميكند، بيدادگري و ستم پيشگي اوست كه بعد از غلبه بر پدر و تكيه زدن بر اريكه قدرت در پيش ميگيرد. او در دوران فرمانروايي خود شب، تيرگي (موروس moros)، ظلمت و مرگ را زاد. شب، فريب و ناپرهيزگاري و كهولت و ستيزهجويي را پديد آورد. اين موجودات نيز به نوبة خود، اندوه، فراموشي و گرسنگي، بيماري، جنگ، قتل، مبارزات، كشتارها، نزاعها و دروغ و بيدادگري را آفريدند[11]. اين عبارات، قابل مقايسه با ابياتي هستند كه فردوسي، براي آغاز فرمانروايي ضحاك آورده است:
|
چو ضحاك شد بر جهان شهريار، |
|
برو ساليان انجمن شد هزار. |
(شاهنامه، جلد اول، ص 51)
طرفه اينكه، همانگونه كه ضحاك گرفتار اضطرابي جانفرساست و آلامش جز به كشتن انسانها ، كه مغز سرشان خوراكي براي مارهايش هست، آرام نميگيرد و براي جلوگيري از مكافاتي كه به دست فريدون خواهد پرداخت، خواب راحتي ندارد، و خوابگزاران او را از پاد افرهي كه خواهد ديد آگاهانيده بودند، كرونوس نيز از سوي فرزندانش احساس امنيت نميكند.
او «هر يك از فرزندانش را به محض زاده شدن ميبلعيد، چون بنا به پيشگويي سروش غيبي ميترسيد كه فرزندان جاي او را بگيرند. او با برادران بزرگتر خود هم پيمان شده بود كه هيچ زادگاني را آزاد مگذارد[12]» اما در برابر تقدير، تدبير كارساز نيست. زئوس كه كاركردي همچون فريدون دارد، از مادر خويش رئا زاده ميشود. رئا مانند فرانك اسطورة ايران فرزند را از مرگ ميرهاند. او به راهنمايي والدين خويش (اورانوس وگايا) فرزند خود را در ناحيه كرت، در غاري به دنيا ميآورد و گايا كه ربةالنوع زمين است، پرورش زئوس را بر عهده ميگيرد. همانگونه كه گاو پرمايه فريدون را ميپرورد. شگفت اينكه گاو اسطورة ايراني را با گايا، ربه النوع اسطورة يوناني پيوندي هست. گايا ربه النوع زمين است و از آن گاه خود زمين منظور ميشود. گاو نيز در باورهاي مهري «نماد گيتي و آفرينش پست خاكي و آبي است. مهر كه با دشنهاي آخته در دست، بر پشت نر گاوي نشسته و ميخواهد او را پي كند، در پي رهايي آفرينش از بند خاك و آب است و ميخواهد گيتي را به مينو برساند[13].» بدين روي در پرورش پنهاني و نيز در پرورنده اين دوشخصيت يوناني و ايراني يعني زئوس و فريدون نيز پيوندي آشكار است. آخر كار، زئوس بر كرونوس غلبه كرد و كرونوس از آسمان به ژرفاي گيهان افتاد و در آنجا در منطقهاي زير زمين و در زير درياي سترون زنجيري شد[14]. همانگونه كه ضحاك مغلوب فريدون شد و در غاري در كوه دماوند در بند گشت.
در برخي از متون يوناني، داية زئوس كه به شير او پرورده شد، بزي بوده است. اين بز چنان براي زئوس گرامي بوده، كه بعد از مرگ بز از پوست آن سپري براي خود ساخته بود و آن را مظهر قدرت خود ميدانست. بخصوص قدرت اين سپر در جنگ زئوس با تيتانها بر او معلوم گشت[15]. فريدون نيز، همانگونه كه گفته شد با شير حيواني، يعني گاو برمايه پرورده شد و اين گاو در نظر فريدون آن قدر گرامي بود كه وقتي ضحاك به او ميگويد آيا ميخواهي مرا به انتقام خون پدرت بكشي؟ جواب ميدهد كه نه، ميخواهم انتقام خون گاو برمايه را از تو بگيرم.
شير خوردن از پستان حيوانات، توسط قهرمانان اسطوره و بزرگ شدن آنها حديثي مكرر در متون اساطيري است. در اساطير رم نيز ميبينيم كه رموس Remus و رمولوس Rumulus برادران توأماني هستند كه در كودكي به دور افكنده شدهاند. اما ماده گرگي آنها را شير داده و بزرگشان ميكند. عاقبت رمولوس برادرش رموس را كشته، شهر رم را بنياد نهاده و پادشاه آنجا ميگردد. بر اساس افسانهاي كه هرودوت نيز درتواريخ خود ذكر ميكند، شايع بوده است كه كوروش را نيز در طفلي ماده سگي شير داده است[16].
طي استحالهاي، زئوس نيز در مواردي منطبق بر شخصيت ضحاك اسطورة ايراني ميشود. بزرگترين حلقهاي كه بين اين دو شخصيت ميتوان مطرح كرده جادو پيشگي اين دو است. متيس Metis نخستين زني است كه به ازدواج زئوس درآمده است. او مانند دختران جمشيد كه به اجبار همسري ضحاك را پذيرفتند، مجبور به ازدواج با زئوس گشت. زئوس نيز مانند ضحاك زنباره بوده است. در متون كهن ميبينيم كه ضحاك از هر جا كه سراغ زني زيبا به او ميرسيد خواستارش ميشد. در مجمل التوايخ و القصص آمده كه او براي طلب دختران «راغب» و «غالب» كه از ملت صالح پيامبر بودند به جزيرة برموميه رفت و در آنجا به بند افتاد اما گرشاسب مالها برده و او را باز خريد[17]. زئوس نيز همسران متعددي داشته است. گاه به صورت يا شكل حيوان درآمده وصلت ميكرد. به عنوان مثال به شكل گاوي درآمده و با اوروپ وصلت كرد. يو IO، شاهزاده خانمي از خانوادة سلطنتي آراگوس بازئوس درآميخت، همسر و خواهرش مطلع شدند. زئوس براي بركناري يو از حسادتهاي آنها و دسترسي آسان به او، يو را به صورت گوسالهاي سفيد درآورد. زئوس گاهي به صورت گاوي با او در ميآميخته است[18].
درگيري زئوس با پرومته نيز همانند يهايي با اسطورة ايراني دارد. زئوس در پي آن است كه افراد بشر را از آتش و روشنايي بيبهره سازد، اما پرومته كه با ايزد آذر اسطورة ايراني قابل مقايسه است، بذر آتش را از «چرخ خورشيد» ربوده آن را در ساقة گياهي (كما = Ferule) پنهان كرده به زمين آورد[19]. در اوستا نيز، آذر، پسر اهورامزدا، ايزد برق و روشنايي، با اژي دهاك كه در پي مسلط كردن تاريكي و تباهي بر جهان است به مبارزه بر ميخيزد.
ارتباط بين در افتادن زئوس با هفائيستوس، خداي آتش نيز با در افتادن ضحاك با كاوه ، جالب توجه است. هفائيستوس، خداي فلزات و فلزكاري بود و بر همة آتشفشانها كه در حقيقت كورههاي آهنگري او بودند، سلطنت ميكرد. او با زئوس در افتاد و زئوس او را از كوه آلمپ به پايين پرت كرد و گويند از همان روز لنگ ماند[20]. كاوه نيز آهنگري بود كه با ضحاك درافتاد. اما اين قهرمان اسطورة ايران بر خلاف همتاي يوناني خود، بر مخالف خود غالب شد.
در نمايشنامة «فاوست» اثر گوته نيز هماننديهايي با اسطورة ضحاك به چشم ميخورد. ضحاك به وسوسة ابليس از راه به در ميشود. همانگونه كه «فاوست» به افسون مفيستوفلس Mephistofles به گمراهي ميافتد. فاوست دانشمند پيري است كه در ازاي يافتن كامروايي، روح خود را در اختيار شيطان مينهد و به دختري به نام مارگريت دل سپرده، به خاطر عشق از همه چيز ميگذرد. ضحاك نيز روح خود را در اخيتار ابليس گذاشته و در مقابل پادشاهي و قدرت، پدر خويش را نيز هلاك ميكند[21]. پدر كشي ضحاك و به سلطنت رسيدن او داستان اديپ را نيز در نظر ميآورد. اديپ شاهزادهاي بودکه با غلبه بر پدر خود لايوس ،شاه طيوه، با مادر خويش ازدواج کرد. همين داستان بود كه باعث طرح نظريهاي از سوي فرويد گرديد كه به «عقده اديپ» معروف است. ضحاك نيز پدر را از ميان برداشته به جاي او به سلطنت رسيد. آنچه اين همانندي (اديپ و ضحاك) را تقويت مي كند، عبارتهايي از بندهش است كه: «مادر ضحاك را تجسم اهريمن و گناهكاري و يكي از هفت گناهكاران بزرگ، نخستين روسپي، زناكار با محارم (پسر خود) بر خلاف اجازه و قانون و در حالي كه ميداند شوهرش اورودسپ Urvadasp هنوز زنده است، ميشمارند.» (بندهش، ترجمة مهرداد بهار، تهران، انتشارات توس، 1369، صفحه 149)0[22]
اشتراكات بين مكبث و ضحاك نيز سنجيدني است. ضحاك مخصوصاً در اواخر حكومت خود وضع روحياي دارد كه بيشباهت به وضع روحي مكبث نيست. مكبث سردار اسكانديناوي، به تشويق و دستياري همسر خود در شبي كه «دونكان» پادشاه اسكاتلند مهمان اوست او را ميكشد و گناه را به گردن نگهبانان پادشاه ميافكند و براي مخفي نگه داشتن راز، آنان را نيز به قتل ميرساند.
ضحاك و مكبث هر دو در وضعي قرار دارند كه نميتوانند بيداد و جنايت نكنند، آنهم به گونهاي كه هر ظلمي، ظلمي ديگر و هر جنايتي، جنايتي ديگر را به دنبال خود ميكشاند. هر دو از بار جنايتي كه بر دوش خود دارند ناآرام و وحشتزده هستند.
مكبث لكة خوني محو ناشدني بر دست خود ميبيند كه «آب همه اقيانوسها از شستن آن عاجز است» و ضحاك مارهايي بر دوش دارد كه هر چه بريده شوند از نو ميرويند ضحاك گمان دارد كه اگر بر فريدون چيره شود خاطرش آسوده خواهد شد. مكبث نيز چنين گماني را در مورد فلينس (پسر بانكو) دارد. هر دو از مرگ خويش با خبر شدهاند، يكي به وسيله خوابگزاران و ديگري به وسيلة جادوان، هر دو بيهوده ميكوشند تا بر تقدير فائق آيند، اما گره تقديرشان به سرانگشت تدبيرشان گشوده شدني نيست[23].
در ادبيات مزدايي ارمني نيز داستاني با همين مضامين هست. در آنجا اژدهايي با همين مشخصات اوستا هست كه از گوشت و خون آدميان تغذيه مي كند. آنگاه كه اين اژدهاي مهيب بيداد را به نهايت مي رساند، واهاگن Vahagn كه به خداي اژدها كش معروف است ،بر عليه او وارد پيكار شده، به بندش كشيده و در كوه دماوند ميآويزدش. بي شك اين داستان صورتي تغيير يافته از اسطورة ضحاك است كه وارد ادبيات ارمني شده است. واهاگن نيز صورت تغيير يافتهاي از ورثرن Verethraghna ميتواند باشد[24].
اسطورة ضحاك و برخي از اساطير سامي
افسانة دجال نيز كه در آخر الزمان ظهور خواهد كرد و مردم را به تباهي و گناه خواهد خواند، با اسطورة ضحاك ارتباطي محتوايي دارد. چنانكه ميدانيم بر اساس ادبيات مزدايي، ضحاك دربند دماوند است اما در آخرالزمان ،بند گسسته و مدت زماني قدرت را در دست گرفته و جهان را به تباهي خواهد كشاند.
در روايات مسلم نيشابوري آمده است كه دجال نيك مردان را گرفتار و با اره به دو نيمشان ميكند، و اين حكايت تمثيلي است از چيرگي زشتي و بدي بر نيكي. ضحاك نيز خود يا به دستورش جمشيد را از ميان به اره به دو نيم ميكنند.
بر اساس روايات كهن، از دهان ضحاك آتش بيرون ميجهيده است. در تورات نيز از دهان دجال آتش بيرون ميآيد. ضحاك داراي هزار نيرنگ و زشتي است و دجال نيز داراي هزار عيب و نقص است. در اوستا يكي از نامهاي ضحاك، دروغ است، دروغ بزرگ، دجال نيز از نظر زبانشناسي به معناي دروغ است. اصل آن «دگال» Deggal است، از فعل «دگل» زبان آرامي كه در عربي «دجل شده است به معني دروغ و از آن نيز دجال ساخته شده است به معني بسيار دروغگو[25].» زاده شدن فريدون و بزرگ شدن و غلبه كردنش بر بيداد وقت، يادآور داستانهايي همچون داستان موسي و ابراهيم نيز هست. اين دو تن پيامبر نيز همچون فريدون، در هراس و گريز زاده شدهاند. ابراهيم در زمان نمرود، كه منجمان او را از زاده شدن طفلي آگاه كرده بودند كه خواهد زاد و خرابي ملكش را با خود خواهد آورد، چون كه تقدير آنگونه بود، زاده شد آنهم در غاري خارج شهر و در همانجا بود كه پرورده شد. آري او نيز همچون فريدون صحرا پرورد بود. ارتباط اين دو داستان وقتي بيشتر ميشود كه ميبينيم برخي از متون تاريخي از جمله اخبار الطوال دينوري فريدون را همان نمرود ميخوانند و به اين نكته نيز توجه كنيم كه گروهي بناي شهر بابل رابه نمرود و گروهي ديگر به ضحاك نسبت ميدهند. تولد موسي نيز همچون ابراهيم بود. منجمان به فرعون خبر داده بودند كه طفلي خواهد زاد كه سلطنتش را بر باد خواهد داد. فرعون دستور داده بود كه هيچ مردي با هيچ زني جفت نشود، اما خدا عمران و يوكابد را مأمور كاري كرده بود و آنان موسي را آوردند. همانطور كه مادر فريدون فرزندش را در صحرا به كسي سپرد، يوكابد نيز به اميد كسي، موسي را در سبدي گذاشته، در نيل رها كرد. فريدون آنگاه كه با سپاهي وارد ايران ميشد تا بر ضحاك بتازد، بدون كشتي از اروند رود گذشت، موسي نيز آنگاه كه از دست فرعون به همراه بنياسرائيل ميگريخت، بدون كشتي از نيل گذشت؛ اين به قدرت معجزه و آن ديگري به قدرت تن.
[1]- قدرت اسطوره (گفتگو با بيل مويرز)، ص 32-48-71.
[2]- اسطوره و تفكر مدرن. ص 80 .
[3]- مجموعه مقالات محمد معين (جلد دوم)، ص 154.
[4]- همان، ص 155.
[5]- اساطير ايران، ص 44 .
[6]- همان، ص 48 .
[7]- مازهاي راز، ص 10 و نامة باستان (جلد اول)، ص 276 .
[8]- نامه باستان (جلد اول)، ص 277 .
[9]- نه شرقي، نه غربي، انساني، ص 180 .
[10]- فرهنگ اساطير يونان، ص 15 و 16.
[11]- همان، ص 21 و 22.
[12]- همان، ص 21 و 22 .
[13]- نامه باستان (جلد اول)، ص 283 .
[14]- فرهنگ اساطير يونان، ص 24 .
[15]- فرهنگ اساطير يونان و رم، ص 933-938 .
[16]- هزارههاي گمشده، ص 88 .
[17]- مجمل التواريخ و القصص، ص 41 .
[18]- فرهنگ اساطير يونان و رم، ص 933-938 .
[19]- همان، ص 779-7890 .
[20]- همان، ص 370-372 .
[21]- زندگي و مرگ پهلوانان در شاهنامه، ص 134 .
[22]- ضحاك، ص 53 .
[23]- زندگي و مرگ پهلوانان در شاهنامه، ص 135- 137 .
[24]- فرهنگ اعلام اوستا، ص 189 .
[25]- همان، ص 195.