آنگاه که زندگیت به مویی بند است،
و تو
از شاخه درخت زندگی آویزانی،
تمامت زمین ، آه
تجسمی از مرگ گرسنه است.
*****
و دستانتان – اینچنین ترد و نحیف –
به تحلیل کدامین سوال رفته بود؟
و چشمانتان ، آه
چشمانی که چند دقیقه پیش هنوز در این دنیا باز نشده بود،
در ندیدن کدام آفتاب کاغذی
پلک بر هم نهاده بود؟
و پاهایتان – آن پاهای سمن سا-
در اشتیاق کدامین زمین – زمین نسوده-
انگشت در هم فشرده بود؟
و سوالهایتان ؟
از من!
...
آه ...
بگذارید آرام بگیرم.
از تقصیرم بگذرید ای بزرگان کوچک من!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۵/۱۲/۲۴ ساعت 11:40 توسط حمزه حسین زاده
|