نماد شناسی اسطوره ی ضحاک(فصل چهارم کتاب ضحاک از اسطوره تا واقعیت)
فصل چهارم:
نمادشناسي اسطوره ضحاك
اسطوره به مثابه يك نماد
به اعتقاد اريك فروم در كتاب «زبان از ياد رفته» اسطوره همچون رويا، عقايد و افكار فلسفي و مذهبي و نيز تجربيات رواني مهم انسان و همچنين وقايعي را كه در زمان و مكان اتفاق افتادهاند، با زباني سمبوليك بازگو ميكند. اگر نتوانيم پيامهاي واقعي اساطير را دريافت كنيم، آنها را تصاوير و داستانهايي پيش پا افتاده و جدا از تاريخ دنيا تلقي خواهيم كرد و يا در بهترين وجه ممكن آنها را فراوردههاي زيباي تخيل شاعرانة انسانها خواهيم يافت. معنا و مفهوم فلسفي و فرهنگي اساطير، اهميتي وافر دارد و داستان ظاهري آنها صرفاً به عنوان سمبلي از معناي حقيقي آنها جلوهگري ميكند[1]. شناخت واقعي اسطوره مستلزم شناخت نمادها و معاني حقيقي مستتر در آنهاست، به گونهاي كه بدون درك و دريافت مفاهيم پنهان در آنها، متوجه غناي معنايي و فرهنگي اسطوره نخواهيم شد.
الف- پادشاهي جمشيد و ضحاك:
عصر پادشاهي جمشيد، پيش از آنكه فره ايزدي از وي بگسلد، روزگاري بهشت آيين است كه در آن مرگ و پيري و رنج و زيان و كينه نيست. او بهشت «ورجمكرت» را در ايران ويچ ساخته، زيباترين زنان و مردان را در آن جاي داده، دانة بلندترين و خوشبوترين گياهان را در آن ميافشاند. اين مضمون و پشت سر نهادن دوراني طلايي در اغلب تمدنهاي كهن يافت ميشود كه هم اميدبخش است و هم مايه حسرت و دلتنگي[2]. به هر حال اين آرامش و بيرنجي در پي لغزش جمشيد از راستي به پايان ميرسد و عصر سلطنت جبارانه و دور و دراز ضحاك ميرسد كه ايرانيان را دچار نكبت و رنج و تاريكي مينمايد. در حقيقت آنچه پس از جمشيد روي داده و به چيرگي هزار سالة ضحاك ميانجامد، ميتواند نمادي از يك زمستان معنوي باشد كه در مقابل تابستان روشن و پرفروغ پادشاهي جمشيد بر ايران زمين حاكم شد. چيرگي ضحاك بر جمشيد، چيرگي دروغ بر راستي است. ضحاك، خود دروغ مجسم است كه به فناي جهان راستي كمر همت بسته است[3].
آيا به راستي، فقط همان لغزش جمشيد بود كه همة ايرانيان را در گرداب رنج و عذاب افكند؟ چنانكه در شاهنامه ميبينيم اين ايرانيان هستند كه به سراغ ضحاك ميروند. و روي آوردن آنان به ضحاك، روي آوردن به دروغ و اهريمن است. مگر نه اين است كه ايرانيان تربيت شدة دورة جمشيد، اغلب گمراه شدهاند و گناه تنها در جمشيد خلاصه نشده است؟[4]
غرور و سركشي جمشيد از درگاه يزدان كه ماية درافتادن نوع بشر از سعادت به ذلالت شد به گونهاي كه مرگ جايگزين زندگي سرمدي و رنج و بدي جايگزين راحتي و نيكي شد و دوران بهشت آيين و زرين تبديل به دوران آهنين تباهي و فساد شد، يادآور عصر زريني است كه نوع بشر در بهشت داشت و با عصيان آدم و با شكست عهدي كه با پروردگارش بسته بود، در رنج و مصيبت و عقوبت و مكافات افتاد. همانگونه كه جمشيد «ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس» و باعث سايه افكندن فلاكتي هزار ساله در زواياي زندگي انسانها گشت، سرپيچي و پيمان شكني آدم نيز باعث هبوط نوع آدم از بهشت مينوي بر جهان مادي و بيبهرگي آنها از خوشيها و آفريدگان بي مرو شمار ايزدي گشت.
ب- ضحاك:
انسان ادوار اساطيري، ذهنيات خود را بر سراسر طبيعت، چه جاندار، چه بيجان، ميتاباند[5] و بر اساس بينش محدود خويش به آنها جان ميبخشد و كنش و واكنش آنها را توجيه ميكند و اين يعني جاندار انگاري، چرا كه اساس اسطوره بر جاندار انگاري استوار است. «انسان اسطورهاي با اين كار و ساز شگفت، آنچه را در درون وي ميگذرد، انديشهها و آرزوهاي رواني خويش را در جهان برون فرا ميافكند و با پديدههاي گيتي ميآميزد. انسان اسطورهاي به ياري اين ساز و كار است كه جهان را از خود ميسازد و رنگ درون خويش را بر پديدههاي بروني ميزند. بر پاية همين كنش و رفتار است كه پديدههاي ديداري و پيكرينه در گيتي سان و سيمايي آدمي گونه مييابند. هم از آن است كه در چشم انسان آغازين، جهان سرشار از زندگي و تكاپويي انسان گونه است.[6]»
اين نوع تحليل بيشتر بر اساس نظريههاي دانشمندان مكتب Nature-mythologie (اسطورهشناسي طبيعت شناختي) استوار شده است. پيروان اين نظريه معتقدند: «مردم بدوي به پديدههاي طبيعت، توجه بسيار زياد مبذول ميدارند و ماهيت اين توجه و علاقمندي نيز اساساً نظري تأمل آميز و شاعرانه است. به نظر پيروان اين مكتب، كانون هر اسطوره يا واقعيتي كه اسطوره در نهايت بدان ميپردازد، پديدهاي از پديدههاي طبيعت است كه به دقت تمام در جسم و جان قصه رسوخ كرده، نشسته است، به نحوي كه غالباً به كلي پوشيده و پنهان است.» به اعتقاد آنان سرچشمة اصلي پيدايش اساطير، پديدههاي آسماني همچون ماه و خورشيد هستند. اما كساني ديگر همچون ماكس مولر (max muler) و كهن (Kuhn) معتقدند ذات و گوهر اساطير از باد و وضع جو زمين و ابرهاي آسمان، فراهم آمده است[7]. اين ايده با اسطورة «اهي» در اساطير هند و نيز وريتره، زنداني كنندة آبها، و مبارزه ايندره با آن كه به احتمال قوي سرمنشأ اسطورة اژي دهاكة اوستايي است، مطابقت چشمگيري دارد.
جيمس دارمستتر معتقد است كه اصل اسطورة ضحاك از حادثة طبيعي طوفان برآمده است كه در ودا، رب النوع نور با اژدهاي طوفان در ستيز است. بقاياي همين ستيز در اوستا نيز بازمانده است كه همان مبارزة آذربا آژيدهاك است[8]. آقاي محسن فرزانه نيز ضحاك را نماد آتشفشان ميداند كه همراه با لرزههاي زمين است و اينكه فريدون او را درچاهي در دماوند به بند ميكشد حكايت از آرامش زمين دارد[9]. به اعتقاد آقاي دكتر سرامي چنين نظريهاي قابل پذيرش است و اين اسطوره ميتواند برآمده از يك آتشفشان دو شاخه باشد. چرا كه كلاً ميتولوژي ذهنيت انسان است كه از طبيعت سرچشمه گرفته است. شهيدي مازندراني هم معتقد است كه اژدها چيزي جز كوه آتشفشان نيست[10].
تازي بودن ضحاك نيز ميتواند نشاني از كينه و نفرت ديرين ايرانيان نسبت به اعراب باشد. همانگونه كه ميدانيم ايرانيان پيكارهاي ديريازي با تيره هاي سامي آشوري و بابلي داشتهاند كه هر از گاهي بر ايران تاخته و مردمان اين سرزمين را به نهب و غارت ميگرفتهاند، تا اينكه هوخشتره، پادشاه ماد، نينوا پايتخت آشور را فرو گشود و كوروش بابل را[11].
ج- شستن بدن در خون:
در داستان ضحاك در شاهنامه ديديم كه ضحاك به هندوستان رفته است، تا بدن خود را در آبزني كه از خون مرد و زن و دد و دام ساخته است، شستشو دهد. به اعتقاد مسكوب، شست و شو در خون همچون انتقال نيروي جان كشته به كشنده، نشانة رويين تني و گاه چون نوشيدن آب زندگي نماد بيمرگي پهلوان است[12]. اين كار ضحاك يادآور داستان رويين تني زيگفريد است. اين قهرمان حماسه نيبلونگن (حماسة آلماني) با كشتن اژدهايي بدن خود را در خون آن اژدها شستشو داد و رويين تن شد. پوست بدن زيگفريد چنان سخت شده بود كه هيچ سلاحي در آن كارگر نميافتاد. اما ميان شانههايش در هنگام شستشو برگي از درخت زيزفون چسبيده بود و خون به آن نقطه نرسيده بود و گزند پذير مانده بود و از همان نقطه نيز به هلاكت رسيد.
آخيلوس، از قهرمانان حماسة يوناني نيز كه مادرش جزو ايزدان بود، با غوطهور شدن در رودخانة استيكس توسط مادرش، رويين تن شده بود. اين قهرمان نيز چون مادر به هنگام غوطهور كردنش در آب او را از پاشنه گرفته بود و آب به آن نقطه از بدنش نرسيده بود، از ناحية پاشنة پا آسيبپذير بود تا اينكه به تير پاريس، شاهزادة تروآ كه بر پاشنهاش ميخورد، زندگيش به سر ميرسد.
د- مار
مار از دو سو با ضحاك در پيوند است. از سويي خود او اژدها خوانده ميشود و شخصيتي كه در مجموع از متون اوستايي ميتوان برايش متصور شد انساني است اژدها گونه و يا برعكس. از سوي ديگر مارهايي بر دوشهايش رسته است كه محصول بوسههاي ابليس بر آنهاست. مارهايي كه جز به مغز سر انسان آرام نميشوند؛ و نتيجه طبيعي آن نابودي نوع انسان است. در اغلب متون كهن باورهاي ايراني و نيز در متون اسلامي مار حيواني اهريمني پنداشته شده است اما در باور اقوامي چون بابليان وعيلاميان مار حيواني است كه حتي گاه مورد پرستش واقع شده است.
سرور مردان جهان حضرت علي (ع)، در نهج البلاغه، آنجا كه ميخواهد دنيا را نكوهش كند، آنرا به مار مانند مي كنند: «فأنما مثل الدّنيا مثل الحيه، لينٌ مسها، قاتلٌ سمها: دنيا همچون مار است. بپسودن آن نرم و هموار و زهر آن جان شكر است. پيامبر اسلام نيز فرموده است: «من قتل حيه فاكأنما قتل رجلا مشركا بالله و من ترك حيه مخافةً عاقبتها فليس منا[13]» بر اساس همين حديث است كه فرخي سيستاني سروده است:
|
ماراست
عدوي تو سرشخردفروكوب |
|
فرضاست
فروكوفتنايخواجهسرمار. |
در ماجراي عصيان آدم نيز مار نقشي مهم دارد. شيطان براي فريفتن آدم، به شكل ماري بر حوّا ظاهر شده و به وسيلة حوّا آدم را اغوا كرده، به عصيانش ميكشاند. همين كاركرد مخرب و منفي مار است كه در اسطورة ضحاك حاكم است و كردارهايي اهريمني را باعث ميشود. مار در اسطورة ضحاك در حقيقت نمايندة اهريمن است كه با دم او از شانههاي ضحاك ميرويد. عمر طولاني ضحاك و متوسل شدن او به جادو در مراحل مختلف داستان، بيارتباط با مارهاي دوشش نيست.
در داستان گيل گمش، هيأت و شخصيتي ويژه از مار به دست آمده كه همواره آن را با رمز جاودانگي و حيات مجدد پيوند ميدهد. در اساطير يونان و رم نيز، مارگياهان جادويي و طبي را به انسان معرفي ميكند و به اين ترتيب رمز طبيب و به تأخير اندازندة مرگ را به خود ميگيرد. گيل گمش آنگاه كه به گياه جاودانگي دست مييابد، آن را كنار چشمهاي ميگذارد تا در آن تن بشويد، ماري بوي گياه را شنيده، پيش خزيده، گياه را ميخورد آنگاه پوست كهنه از تن به در كرده و جوان ميشود[14].
گرچه بيروني در آثار الباقيه وجود مارهاي دوش ضحاك را، هر چند ضعيف اما محتمل ميداند و مينويسد كه: «چيز بسيار شگفتآوري بود و اگر چه امكان دارد ولي خيلي دور است. زيرا برخي از حيوانات از گوشت عمل ميآيند و شپش نيز از گوشت توليد ميشود و همچنين حيوانات ديگري.[15]» اما به گمان اين مارها نمادي از مفاهيم و موضوعات ديگري هستند كه در اسطوره به صورت مستقيم منعكس نشدهاند. «واضح است كه قصة مارها از باب تمثيل و تشبيه است، شايد سوء خاتمت مناهي و ملاهي كه در آن مستغرق بوده، مقصود باشد.[16]» در نمادشناسي ايراني، مار نشانة راز آلود اهريمن است و اهريمن هر گاه بخواهد به قصد تباهي و زيانكاري ظاهر شود، در صورت ماري ظاهر ميشود همانگونه كه در بندهش هندي نيز ميبينيم اهريمن در قالب ماري ترسناك، ديوان را فرمانروايي ميكند تا آفرينش پاك را بيالايند. در روايت پهلوي نيز ميخوانيم كه هوشيدرماه با ماري در ميافتد كه هشتصد و سي و سه گام پهنا و ششصد و پنجاه و شش گام درازا دارد. و نيروهاي هوشيدرماه به قدرت «يزش» آن ديو را از پاي درمي آورند[17].
مار نماد مقيد بودن به زمين نيز هست[18]. در آيين مهري نيز گاو نمادي از آفرينش پست و خاكي است. در نگارهاي كه از مهر به دست آمده، دشنهاي در دست در پي هلاك كردن گاوي است تا بدينسان آفرينش را از بند خاك و آب برهاند و گيتي را به مينو برساند. اما ماري از زير تنة گاو به درآمده ميخواهد در كار وي درنگ و دشواري افكند و بدين سان آفرينش را در بند خاك و ماده نگه دارد[19].
جهان پر رمز و راز اسطوره، عرصة مسلمات نيست. در مورد نمادها نيز نميتوان گفت كه اين است و جز اين نيست. مارهاي دوش ضحاك نيز ميتوانند نمادي از مفاهيم و واقعيتهايي ديگر تلقي شوند. آقاي دكتر سرامي مارهاي دوش ضحاك را تجلي اضطراب دروني او از همداستانيش با ابليس در كار كشتن پدر ميداند كه در حقيقت، عذاب وجدان را در اين اسطوره به صورت مارهاي مغزاوبار تصوير كردهاند[20]. و به اعتقاد دكتر اسلامي ندوشن، مارها وكيل ابليس بر ضحاكند تا او را به آسيب و خونخواري واداشته و نسل آدمي را به انقراض بكشانند. و يا بيانگر اين واقعيتاند كه لذت و جاه و جلال ارزاني ابليس، بيعذاب و عقوبت نيست. يا اينكه ميتوان گفت مارها تجسمي از نفس اژدها خويند كه براي تسكين آن پيوسته بايد به گناه دست زد[21].
ميتوان پنداشت كه مارهاي دوش ضحاك گوهري دو گانه دارند. از سويي ميتوان آنها را اهورايي پنداشت. به اين صورت كه اهورا به ميانجيگري آنها اين شاه پدر كش را به پادافره كردار ناشايستش به عذاب و عقوبت مبتلا ميكند و از سويي ديگر آنها را ميتوان اهريمني به حساب آورد، چرا كه خوراكشان مغز جوانان بيگناه است[22]. در تبيين دوگانگي گوهر مار، به جنبههاي اهريمني آن به اندازة كافي اشاره شد اما گوهر اهورايي آن نيز كه در اسطورة ضحاك چندان بدان توجه نميشود، شايستة درنگ و توجه است.
مار، در فرهنگهاي بسياري از جمله در ايران نيز، نشانة محافظت و نگهباني، آب، هوشياري، خرد، زندگي و جاودانگي است. پارتها و سكاها پرچمي به شكل اژدها داشتهاند. در يكي از تصاوير پرستشگاه شماره 2 شهرباستاني و سغدي پنجكند تصوير ايزدبانويي چهار بازو ديده ميشود كه پرچمي در دست نشسته و ماري همچون محافظي به دور او حلقه زده است. در ايران، مار خانگي را نگهبان خانه شمرده و آن را نميكشند[23]. خانم سيمين بهبهاني در شعري با عنوان «مار اگرمار خانگي است»، آرزدن مار خانگي را خوش نميدارد[24]:
|
مار
اگر مار خانگيست، آه
اين مار مار خانگيست؛ |
|
درامان
ميگذارمش. نتوان
كشتنش به قهر. |
در زمانهاي دور، در مناطقي مار پرستي رايج بوده است. از جمله، اقوامي كه از سواحل جنوب شرقي مديترانه، به جنوب بين النهرين مهاجرت كردند و از طريق جنوب نجد به شبه قاره درآمدند و به نام «جنوبيها» يا استرالوييدها خوانده ميشوند، مارپرست بودهاند. در آن دوران مارپرستي از شرق مديترانه به بينالنهرين و عيلام و نجد و آسياي ميانه هم سرايت كرد. مظهر مردوك، خداي خدايان بابل نيز، نوعي مار شاخدار تصور ميشده است. مار در ميان عيلاميان مظهر باروري بوده است. اين باور زماني حاكميت بيشتري داشته كه در بين آنان مادر سالاري رواج داشته است[25]. در بين آنان مار، حافظ آب، خرد و ثروت است. در دين عيلامي مار بن مايهاي مكرر است كه به ويژه بر كوزهها و آبدانها نقش بسته است. در باور آنان، مار، نقش دور دارندة نيروهاي شيطاني را نيز دارد. مارها در زمان عيلاميان بر دروازهها، به گرد شاهان، به گرد محرابها و بر دستة سلاحها نقش ميشدند و در حالي كه به خود پيچيده بودند، تختگاه خدايان به شمار ميآمدند، تا نيروهاي اهريمني را دور دارند. تصور ماري كه بر درخت زندگي پيچيده، مظهر بركت بخشي او بود[26]. در آفريقا نيز مار مظهر هوش و دانايي بود. در برخي از اساطير آفريقايي، خدا – خورشيد و همسرش خدا – ماه، براي سنجش هوش جانوران به زمين ميآيند. آنان كوزهاي سفالين و سبدي را به مار عرضه ميكنند. مار سبد را بر ميگزيند چرا كه سبد نشكستني است، خورشيد گفت: «مار از همه باهوشتر و داناتر است.» تورات نيز مار را از همة جانوران باهوشتر دانسته است. اما چون مار، كه مظهر توالد و تناسب بوده و حوا را فريفت، از سوي يهوه ملعون شناخته شد و به كيفر خزيدن دائم بر روي زمين و خوردن خاك محكوم شد[27]. اُدين خداي اسكانديناوي نيز خرد خود را از مار مي گيرد. اودو مار بر بالاي دوشهاي خود دارد[28].
ه . نكشتن فريدون ضحاك را:
آنچنان كه در شاهنامه آمده است، فريدون دو بار قصد هلاك كردن ضحاك ميكند و در هر دو بار سروش ظاهر شده، او را از اين كار باز مي دارد. شايد اين مسأله كنايه و بياني از اين حقيقت باشد كه بدي وپليدي هيچ گاه نابود نميگردد، بلكه به بند كشيده ميگردد و تا هنگامي كه مردمان نيك پويي كنند و كردار درست داشته باشند، در بند ميماند، اما اگر بر خلاف اين باشد، بند گسسته و تركتازي ميكند[29].
اسطوره چيزي جز انعكاس زشتي و زيبايي، سياهي و سپيدي و روشني و تاريكي در ذهن انسان نيست. حتي خود انسان نيز چيزي جز آميزهاي از روح و جسم، مهر و قهر، ترس و شجاعت، نيكي و بدي و … نيست. پيوند تضادها با هم چنان است كه بيوجود يكي، وجود ديگري محال مينمايد. درست مانند دو كفة ترازو مي مانند كه براي سنجش، ناگزير از وجود هر دوي آنها هستيم، هر چند كه در يكي از آنها چيزي جز سنگ نگذاريم. بيوجود اهريمن، اهورا كاركرد مثبت خود را از دست ميدهد. و بيوجود اهورا و بينش و كاركردهاي نيك اهورايي، محملي از زشتي براي اهريمن و اعمال تبهكارانة او باقي نميماند. از همين رو همانگونه كه وجود اهورا و هر چه اهورايي بايسته مينمايد، وجود اهريمن نيز لازم ميآيد. «فريدون نميتواند و نميبايد دهاك را از پاي درآورد، از آن روي كه دهاك چهره و نمادي است فرجامشناختي و فريدون، با همة ارج و ارز و والايياش چونان رهانندة ايران زمين از ديوي و ددي ديرياز دهاك، چهره و نمادي وابسته به زمان و ميرا. دهاك نماد گوهر سرشت و ساختار بدي است: «ديوان ديو» است اگر فريدون دهاك را از پاي درآورده و از ميان بردارد، از ديد نمادشناسي باستاني، معناي آن رهايي و پالودگي آفرينش خواهد بود به يكبارگي [= به تمامي] از هر آنچه نشان از ددي و ديوي دارد؛ با مرگ دهاك، چونان چهرهاي فرجامشناختي، به ناچار آفرينش به پاكي و پيراستگي نخستين خويش باز خواهد گشت و به يكبارگي از چيرگي اهريمن رها خواهد شد و بدينسان به فرجام خويش خواهد رسيد … اما روزگار فريدون، هنوز پايان جهان نيست و فريدون نمادي فرجامشناختينه[30].»
[1]- رمز و داستانهاي رمزي در ادب فارسي، ص 181-186.
[2]- اسطوره در جهان امروز، ص 182.
[3]- ادب پهلواني (مطالعهاي در تاريخ ادب ديرينة ايراني از زرتشت تا اشكانيان)، ص 22.
[4]- همان، ص 23.
[5]- الكساندر كراپ، جاندار پندراي؛ به حصلت عمومي اسطوره، 44-60، جهان اسطوره شناسي، چاپ اول، 1377، ترجمه جلال ستاري، نشر مركز، تهران.
[6]- رويا، حماسه، اسطوره، ص 51.
[7]- برونيسلاو مالينوفسكي، 1968، اسطوره در روان شناسي انسانهاي بدوي، 149-172، جهان اسطورهشناسي، چاپ اول، 1377، ترجمة جلال ستاري، نشر مركز، تهران.
[8]- حماسهسرايي در ايران، ص 457.
[9]- سيري در شاهنامه اندر كشف رمز ضحاك، ص 37-38.
[10]- فرهنگ شاهنامه، ص 48.
[11]- نامه باستان (جلد اول)، ص 283-284.
[12]- مسكوب، شاهرخ، 1374، بخت و كار پهلوان در آزمون هفت خان، تن پهلوان و روان خردمند، چاپ اول، مسكوب، ش، طرح نو، تهران.
[13]- فرهنگ نامة جانوران در ادب فارسي (جلد دوم)، ص 1006-1007.
[14]- همان، ص 1005.
[15]- آثار الباقيه، ص 352.
[16]- تاريخ كامل ايران، ص 13.
[17]- مازهاي راز، ص 11-12.
[18]- قدرت اسطوره، ص 41.
[19]- نامة باستان (جلد اول) ، ص 283.
[20]- از رنگ گل تا رنج خار، ص 68.
[21]- زندگي و مرگ پهلوانان در شاهنامه، ص 135.
[22]- از رنگ گل تا رنج خار، ص 810-811.
[23]- ضحاك، ص 45-46.
[24]- مجموع اشعار سيمين بهبهاني، ص 899.
[25]- آب و كوه در اساطير هندو ايراني، ص 100.
[26]- از اسطوره تا تاريخ، ص 140.
[27]- آب و كوه در اساطير هند و ايراني، ص 90.
[28]- ضحاك، ص 45.
[29]-فرهنگ اعلام اوستا، ص 187.
[30]- نامة باستان (جلد اول)، ص 320.