تبليغاتX
< Langucontent="en-us">

danlod java

head> کاریز

آنگاه که زندگیت به مویی بند است،

و تو

از شاخه درخت زندگی آویزانی،

تمامت زمین ، آه

تجسمی از مرگ گرسنه است.

 

 

*****

 

 

و دستانتان – اینچنین ترد و نحیف –

به تحلیل کدامین سوال رفته بود؟

و چشمانتان ، آه

چشمانی که چند دقیقه پیش هنوز در این دنیا باز نشده بود،

در ندیدن کدام آفتاب کاغذی

پلک بر هم نهاده بود؟

و پاهایتان – آن پاهای سمن سا-

در اشتیاق کدامین زمین – زمین نسوده-

انگشت در هم فشرده بود؟

و سوالهایتان ؟

از من!

...

آه ...

بگذارید آرام بگیرم.

از تقصیرم بگذرید ای بزرگان کوچک من!

+ نوشته شده توسط حمزه در پنجشنبه 1385/12/24 و ساعت 11:40 |
 

دیشب از دهانی به فراخنای آسمان

فریادی برخاست:

"خدا مرده است"

بندگان به پایکوبی برخاستند.

 

 

****

 

 

سفیدی دامنت

از پاره شدن چندمین پرده بکارتت

به خون نشسته است

دختر معصوم قرن بیست و یک؟

 

 

****

 

 

خنده ه ات را آنچنان به کمال شناخته ام

که می توانم،

گریه های پنهان در پس هر پوزخندت را 

به تاویل بنشینم. 

+ نوشته شده توسط حمزه در چهارشنبه 1385/12/09 و ساعت 11:17 |
کدامین گرسنه

در پس کدامین دیوار

ناله می کند؟

لقمه هایم سنگ شدند.

 

*****

 

آسمانی شبانه به رنگ سفید

و

ستارگانی از این گونه سیاه.

برگهای دفترم:

شبها و ستارگانی از این جنسند.

من آفرینشگر شبهایی سفید

با ستارگانی سیاهم.

 

*****

 

قلمم چقدر سرشکسته شده است.

او رو به پایین فریاد می کشد.

دریغ از راست قامتی چنین

که از نهایت درد

گریه کنان

سر بر زمین دفتر می ساید.

بیچاره قلمم.

 

****

 

دیروز نمی دانستم

که امروز

به چه خواهم اندیشید.

و قلمم هیچ گمان نمی برد

که قطره قطره وجودش

سرودی خواهد شد.

 

+ نوشته شده توسط حمزه در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 16:8 |

در فصلی که زمستان جان است

حرارت عشق باید

تا واژه ها سرودی گردند.

 

 

 *****

 

 

با واژه های منجمد چه کنم

انگاه که دغدغه نوشتن رهایم نمی کند

آفتابا بتاب

تا واژه هایم جویباری شوند

سطر به سطر.

 

 

*****

 

 

واژه ها اسیرانی هستند

در بند کتاب.

کتابخوان،اما

اسیری است که،

این واژه های در بند

به بندش کشیده اند

 

 

*****

 

 

 

آنکه انس با کتابها دارد

با هر کتابی که می خواند،

حکم تبعیدش را

به تایید مولفی میرساند

 

 

+ نوشته شده توسط حمزه در پنجشنبه 1385/11/12 و ساعت 18:1 |

 

انار عشقت را

به اندازه ای مکیده ام که

تنها تفاله ای از آن برایم مانده.

دیگر عشوه نده.

 

****

 

روزگاری

از دیدن رفتارهای مقلدانه حیوانات بر صفحه تلویزیون

به خنده می افتادم.

اکنون اما

در ماتم عمری نشسته ام

که به تقلید از دیگران گذرانده ام.

من حتی گرفتن یک قاشق را نیز از دیگران آموخته ام.

 

****

 

چه دیدگان معجزه گری دارم!

از ستاره هایی که در زمین دستانم کاشت،

در وجودم آسمانهایی روشن رویید.

+ نوشته شده توسط حمزه در دوشنبه 1385/11/02 و ساعت 11:46 |

بارانی که دیشب بارید،

عرق شرم خدا بود

از جهالت خلیفه اش در زمین.

 

****

 

پلی که قرنها پیش

بین زمین و آسمان ساخته بودند،

بر سر سازندگانش ویران شد.

اکنون هیچ معماری حاضر نیست پلی در فضا بسازد.

همه زمین گرا شده اند.

 

****

 

از روزی که مغز سرم عوض شده،

دسته کلید هیچ فلسفه سازی

نمی تواند معمای افکارم را بگشاید.

+ نوشته شده توسط حمزه در یکشنبه 1385/10/24 و ساعت 20:18 |

از دوستانی که به پست قبلی سر زدند بسیارسپاسگزارم و از اینکه نتوانستم به هیچکدامشان پاسخی دهم،معذرت می خواهم. این کار مرا تنها و تنها به حساب گرفتاری و آشفتگی فکری و روحی و بیحوصلگی بگذارند. به گونه ای که وسوسه تعطیلی وبلاگ هم در سرم لانه کرده و این پست هم معلوم است با چه حال و هوایی به روز شده است.  تا چه پیش آید.

 

 

 

پاسبان گفت به سوت:

"ناله کن در غم تنهایی من، غربت من،

غربت سرگردان، غربت در تبعید..."

سوت نالید...

ناله پر زد...

مردمان،گرم در آغوش لحاف،

با خیالی راحت...  .

 

 

***

 

 

بیشه ای تنهایم.

هزار باغ خاطره در من رسته

هزاران درخت یاد

                 چنگ در زمین ذهنم انداخته.

تبر فراموشی را به من بدهید

جنگلی در انتظار بیابان شدن است.
+ نوشته شده توسط حمزه در چهارشنبه 1385/10/13 و ساعت 19:19 |

 

دامنی پر از بذر

و چشمی که بر نازایی خاک بینا شده است.

آه،دست توانمند افلیجم

که نای بذرافشانی نداری،

چه عقیم زاینده ای هستی.

 

****

 

تو همیشه صفر می شدی.

اما

از روزی نمره ات صفر شد که

متوجه غلطهایت شدی

و باز ادامه دادی.

 

****

 

آنقدر به جستجو ادامه می دهم،

تا به هیچ حقیقتی دست پیدا نکنم.

 

****

 

از روزی که عقل را

در پای سرگردانی سر بریدم،

زنجیر هیچ باوری را در پای جان نمی بینم.

 

+ نوشته شده توسط حمزه در جمعه 1385/10/01 و ساعت 10:8 |
در طول دهه ها و حتی سده ها که مولوی پژوهی در عرصه فکر و ادب ایرانی جایی چشمگیر برای خود باز کرده است،همگان گفتند و نیز همگان پذیرفتند که مولوی در کنار شاعران دیگری همچون فردوسی و حافظ از ارکان ادب فارسی است.اما به راستی در حیطه مولوی شناسی چه کردیم؟ کدام یک از مولوی شناسان ما به عمق اندیشه های مولوی راه برده و بر اساس یافته های خویش از مثنوی و دیوان کبیرش ، زیربنایی فکری ارائه دادند؟ مولوی شناسی ما محدود شد به تحلیل سطحی افکار مولوی و شرح مکرر ابیات مثنوی. به گونه ای که حتی در مورد غزلیاتش – که اساسی ترین بنمایه های فرهنگی ایران را در خود دارد- هیچ شرح و تفسیر مفصلی نوشته نشد.تاسف بارتر این که شرح مثنوی هم نه در محافل جدی فکری یا توسط افرادی که اهل فلسفیدن باشند  و با ارائه مضامین و افکاری بر اساس یافته های خویش، چارچوب فکری جامعه را تحت تاثیر قرار دهند، بلکه این کار محدود شد به اساتید دانشکده های ادبیات که اغلب دچار تنبلی فکری و نشخوار اندیشه ها و گفته های دیگران و فیش برداری تخصصی! و سر هم کردن آنها هستند و بحثهای بلاغی و لغوی برایشان جذابتر از بحثهای اندیشگیست و مشغول نوشتن کتابهایی از این قماشند تا لیست کتابهای تالیفی خود را بالا ببرند و هم در سایه نام مولوی به نامی و نانی برسند. و...
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمزه در جمعه 1385/09/24 و ساعت 11:41 |

 

از غریبانه ترین آه،

درختی رویید.

شاخ و برگش درد.

میوه هایش سرد.

 

******

 

در فضای خانه ما،

جز پرنده های وهم،

هیچ پرنده ای،

پر نمی زند هیچکاک! هیچ!

 

*****

 

آدمیان حتی شبها نیز

شب را نمی پذیرند.

فانوسها و لامپها

هر کدام زخمی هستند،

که به دست آدمیان

بر سینه شب نشسته اند.

شب پرستانی چنین شب ستیز

چه کسی در کجا دیده است؟

+ نوشته شده توسط حمزه در چهارشنبه 1385/09/15 و ساعت 18:14 |