بنا به درخواست تعدادی از دوستان و شاگردان عزیزم از آنجا که حدود شش سال از چاپ کتاب گذشته به مرور تمام فصلها را در این وبلاگ ارائه خواهم کرد
برای دریافت فصل چهارم روی لینک "ادامه ی مطلبگ کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/11/03ساعت 12:41  توسط حمزه
|
فصل سوم:
متن اسطورة
ضحاك
بن مايههاي اساطيري داستان ضحاك:
در اين داستان شاهد اجزا و عناصر متعددي
هستيم كه گواه ميتولوژيك (اساطيري) بودن اين داستان هستند. روند رويدادهاي
فراواقعي Super naturalism ما را به اين مسأله
رهنمون ميشوند كه اين داستان، اگر هم رگ و ريشهايي تاريخي داشته باشد، به اندازهاي
نيست كه بر بن مايههاي اساطيري آن بچربد. تجسم شيطان در مقابل يك نفر به صورت
انسان و اغواي او، ظاهر شدن شيطان به صورت يك خورشگر، و به پاداش خوشخدمتي، بوسه
زدنش بر كتفهاي مخدوم خويش، سر برآوردن مارها از دوشهاي ضحاك و آرام نشدن اين
مارها جز با خوردن مغز آدميان و…
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/09/15ساعت 23:46  توسط حمزه
|
Normal
0
false
false
false
MicrosoftInternetExplorer4
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:"Table Normal";
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-parent:"";
mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
mso-para-margin:0in;
mso-para-margin-bottom:.0001pt;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:10.0pt;
font-family:"Times New Roman";
mso-ansi-language:#0400;
mso-fareast-language:#0400;
mso-bidi-language:#0400;}
فصل دوم:
شخصيتهاي كليدي اسطورة ضحاك
ضحاك
ضحاك در اوستا به صورت اژي دهاك Aži– dahāka آمده است، كه از دو جزء «اژي» و «دهاك» تركيب يافته است. اين دو
جزء هر كدام به تنهايي نيز در اوستا كاربرد داشتهاند:
اژي: به معناي مار واژ دهاست[1].
موجودي اهريمني كه آفريدة اوست. در فرگرد اول ونديداد، در بند 2 اهورامزدا ميگويد:
«نخستين كشوري كه من بيافريدم، آرياويچ مي باشد كه در آنجا بلاي (= پتياره) اژي (=
مار) سرخ نيز به وجود آمد.»[2]
همچنين در بند سوم فرگرد دوم ونديداد چنين آمده است: «نخستين كشوري كه من آفريدم
آريا ويچ بود كه رود ونگوهيدائيتي Vanguhi-Dāiti از آن ميگذرد. اما اهريمن در آنجا اژي
(مار) را بيافريد[3].» در بندهاي 5
از فرگرد 14 و 65 از فرگرد 18 و در بند 9 از آبان يشت نيز اژي در معناي مار به كار
رفته است[4].
در بند 65 از فرگرد 18 ونديداد اژي (مار) با صفت خْشْوُئِوُ Xšvaēva در معناي زود خزنده آمده است، و در تفسير پهلوي اژي شپاك شده است
كه اكنون در فارسي مارشيبا ميگوييم. كلمة شيبا كه در فرهنگها به افعي معنا شده
است در اصل صفت مار است[5].
صورت هند و ايراني اين واژه (اژي) كه در زبان سانسكريت باز مانده، «اهي Ahi» است كه در كوه مسكن دارد و ديوان را به ياري خود ميطلبد[6].
جالب توجه است كه شكلي از اين دو واژه در لهجة مازندراني كنوني به صورت اجيك Ajik باقي مانده است[7].
اين نكته مسلم است كه مار در مزديسنا موجودي اهريمني و
از حيوانات موذي است كه كشتن آن پاداش دارد. در اوستا از جمله شرطهاي پذيرش توبه
و طلب آمرزش براي گناهان بزرگ، كشتن ماران است: «زرتشت از اهورا مزدا پرسيد: كسي
كه سگ آبي [كه طبق باور شناسي قديم پاكترين همة سگان است] چنان بزند كه جان از تن
وي جدا شود. پادافرة گناهش چيست؟ … اهوره مزدا پاسخ داد: بايد ده هزار تازيانه بدو بزنند … او بايد ده هزار مار بر شكم خزنده بكشد.
او بايد ده هزار مار سگنماي را بكشد. و نيز اگر مردي با زني ناپاك بياميزد، براي
شستن گناه خود بايد تن به مجازات دهد و از جمله: او بايد هزار مار بر شكم خزنده و
دو هزار از گونههاي ديگر ماران را بكشد» (و نديداد، فرگرد 14، بند 73) بندهش، مار
را از آفريدههاي اهريمن دانسته: «… اهريمن هنگامي كه در تاخت، واخش woxš (روح) خرفستران [خرفستره Xrafstra : حشرات موذي] را، چون مار و كژدم و … با آب و زمين و گياه در آميخت[8].»
باز در بندهشن، اهريمن خود نيز يك بار به صورت ماري تجسم مييابد: «پس اهريمن با
همة نيروهاي ديوي، به مقابلة روشنان برخاست. او چون ماري، آسمان زيراين زمين را
بسفت و خواست كه (آن را) فراز بشكند…» (بندهش، ص 52، س 3 تا10). در كتاب اردوايرافنامه به هنگام وصف
دوزخ و دوزخيان، يازده بار از مار صحبت شده كه اغلب به عنوان شكنجهگر دوزخيان به
كار رفته است. گاه به صورت تازيانة ديوان جلوه ميكند:
«ديدم روان مردي كه … پنجاه ديو با مار شيبا، از پيش و پس،
همي زدند.» جايي ديگر نيز گناهكاري به صورت ماري با سر انسان تصوير شده است[9].
ناگفته نماند كه علاوه بر لفظ «اژي» در معناي مار، خود
واژة مار در اوستا به صورت مئيري mairya نيز آمده
است. همچنين از كاربرد واژة «اژي» در تركيبات زير نيز ميتوان ياد كرد: اژي كرشت aži-karšta به معناي اژدها نهاد، اژدها كردار و بدكردار و اژي چيثر aži-ĉithra به معني مار نژاد و مار سرشت و اژي واك aži vaka به معني درد مارزدگي[10].
دهاكه: چون در طول مبحث به كرات
راجع به اين واژه و ريشههاي لغوي و تاريخي آن به فراخي سخن خواهيم گفت، حال
اجمالاً به چند نكته در مورد اين واژه توجه ميكنيم: «در مجمل التواريخ آمده كه
پارسيان ده آك ميگفتند از جهت آنكه ده آفت و ريم زشت در جهان آورد در عذاب و
آويختن به فعلهاي پليد، و آك به معني زشتي باشد.[11]»
به اعتقاد آرتوركريستن سن در
آفرينش زيانكار، واژة «دهاك» به صورت اسم جمع و براي نشان دادن گروهي از موجودات
اهريمني به كار رفته است[12].
اظهار نظر ايشان بر قسمتهايي از هوم يشت تكيه دارد كه طبق آن، اگر كسي آرواره،
زبان و چشم چپ گوشت قرباني را بدزدد «اندر خانهاش زاييده نشود آتربان، نه رزمي و
نه برزيگر، بلكه اندر خانهاش زاييده شوند دهكها (Dahaka) و موركها (Muraka) و ورشنهاي (Varšna) گوناگون.» (هوم يشت، بندهاي پنجم و ششم). اما ايشان از گفتة خود
عدول كرده، عنوان ميكنند كه ترديد ندارند كه «دهك» املاي ديگري از واژة «دهاك»
است[13].
به نظر مي رسد، همين وجه دوم نظر
ايشان درست باشد چرا كه
پهنة ادب فارسي سرشار از اين
نوع كاربردهاست. چه بسيار اسامي خاص كه در صورت كاربرد و اشتهار بسيار، به جاي
اسامي عام به كار برده ميشوند. مثل: چنگيزها، نرونها، ابن سيناها، بيرونيها و …. آقاي پور داوود در گزارش يشتها اظهار
ميدارند كه: «از دهك و مورك ورشن نميدانم چه طبقهاي از مردمان را اراده
كردهاند ، اما آنان بايد از اشخاص اهريمني باشند»[14].
ابهام حاكم بر اصطلاحات وقتي بيشتر ميشود كه ارتباط
بين مور (موريانه) با مورك و دلالت ورشن بر صفتي براي جانوران و حيوانات، مورد
توجه قرار گيرد. گرچه در گزارش يشتها هر سه واژه به معناي گناهكاري آمدهاند كه
نقصي در او باشد. همانگونه كه ملاحظه ميشود، از اين واژهها موجوداتي خواسته ميشود
كه بين انسانيت و حيوانيت در نوسانند. اطلاق عنوان اژي بر يك قهرمان منفي اسطورهاي،
در معناي مار، خود مويدي بر اين مدعاست. در سراسر اسطوره در اين ترديد هستيم كه
آيا اژي دهاك يك مار بزرگ و اژدهاست يا يك انسان با خلقتي شگفت و كژ آيين و يا يك
ديو دژمنش؟ شوارتز معتقد است نام اژيدها كه از دو بخش اژي Aži در معناي مار و dahāka با توجه به واژة ختني daha به معني مرد، تشكيل شده است. بدين معني اژيدها را «مار مرد»
ترجمه مي كند. آقاي حصوري داشتن چنين لقبي را از منظر توتميك توجيه ميكند. بدين
صورت كه در آن بخش از جهان، مار را به عنوان يك توتم مينگريستهاند و ابراز ميدارد
كه: «نقشهاي توتميك را آريائيان و مخصوصاً سكاها بر بدن خالكوبي ميكردند. آيا
مارهاي دوش ضخاك، خالكوبي دو مار بر دوشها يا كتفهاي اوست؟ در پيكرة ادين، خداي
اسكانديناوي، كه حامل نقش شاه است، دو مار را بر بالاي دوشهاي او ميبينيم، آيا
اين همان دو مار دوشهاي ضحاك نيست؟[15]»
نژاد و تبار ضحاك:
اژي دهاك، عرصة تداخل تاريخ در اسطوره و اسطوره در
تاريخ شده است و همين مشخص نبودن قلمرو وجودي يا خيالي اين شخصيت اسطورهاي باعث
شده در مورد تبارش نيز حرف و حديثهاي متفاوت و گاه متضادي به وجود آيد. ابوريحان
بيروني در آثار الباقيه او را چنين معرفي ميكند: «ضحاك بن علوان از عمالقه بود و او بيوراسب بن اورند اسب بن
زينكابن غار است. قار، كه او پدر عرب عاربه محسوب است و پسر افرواك بن سيامك بن
مشيي است»[16]. «يمنيان او را
از خود ميدانند و برخود ميبالند. ابونواس در چامهاي ميگويد:
و كان منا الضحاك يعبدهُ الخابل و الجن في مساربها
يعني: ضحاك از ما بود كه ديو و پري او را در جايباشهاي
خود ميپرستيدند»[17]. او در اوستا
در رديف كساني چون افراسياب است كه بر اساس اين قراين انيراني است. البته در اوستا
او نه به عنوان يك پادشاه، بلكه به عنوان ديوي معرفي ميشود كه سه سر و شش چشم و
سه پوزه دارد – كه اين سه سر قيد شده در اوستا در شاهنامه به صورت دو سر مار و يك
سر آدمي ظاهر ميشود – اما در ادبيات پهلويست كه چونان مردي ستمگر و خودكامه معرفي ميشود
كه جد ساميها و به وجود آورندة آيينها و كيشهاي بد است، كه بر ايران تاخته، بر
جمشيد پيروز شده بر ايران فرمانروايي ميكند و آخر سر از فريدون شكست خورده و در
دماوند در بند ميشود[18].
در بند 29 آبان يشت آمده است كه «اژي دهاك سه پوزه در مملكت بوري (Bavri) صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند
براي ناهيد قرباني كرد و از او خواست كه وي را به تهي كردن هفت كشور از انسان موفق
سازد، اما حاجت او برآورده نشد.[19]»
(بوري همان بابل است) در بند 19 رام يشت نيز اژي دهاك سه پوزه در «كرند سخت راه در
روي تخت زرين، در روي بالش زرين، در روي فرش زرين، نزد برسم گسترده با كف دست
سرشار» اندرواي (=وايو = ايزد هوا) را ستوده اين كاميابي را از او ميخواهد كه همة
هفت كشور را از آدمي تهي كند (رام يشت بند 19[20])
آنگونه كه در اين يشت آمده اژي دهاك در كرند ساكن بوده است. «اين قصبة كوچك آن روز
در بالاي كوهي واقع است كه ميان سرزمين بابل و ايران حايل است. همان كوهي كه در
بندهش، فصل 12 در بندهاي 29 و 36 اسپروچ و در شاهنامه اسپروز ناميده شد و يونانيها
آن را زاگروس خواندهاند.[21]»
به گفتة آقاي اوشيدري از آنجا كه ايرانيان قديم، طايفهاي عرب نژاد از ساكنين بابل
را تازي ميناميدند بعدها اين اسم به تمام اعراب اطلاق شد و در شاهنامه هم ضحاك
تازي ناميده شد كه «لابد مقصود فردوسي يكي از جباران بابل بوده، ويژه كه مناسبتي
هم با سلاطين قديم خونخوار و ظالم بابل و آشور دارد[22]»
با توجه به اين كه قبل از تشكيل امپراتوري هخامنشيان، ديرزماني ايران زمين عرصة
تاخت و تازها و خونريزيهاي اعراب بابلي و آشوري بوده است. «گمان ميرود كه تازي
شمردن ضحاك از بيزاري ايرانيان از فتح كشورشان، به دست اعراب و چيرگي اعراب بر
آنها سرچشمه گرفته باشد.[23]»
دكتر زرين كوب نيز انيراني محسوب شدن ضحاك را از منظري
متفاوت توجيه مي كند اما بر اساس گفتههاي ايشان كل مطلب اين است كه ضحاك
فرمانرواي ايراني است. به اعتقاد ايشان «بارزترين خصيصة فرهنگ ايراني تسامح فكري و
عدالت جويي تاريخي اوست. تسامح و عدالت دو بال قوي بود كه فرهنگ ايراني را در
گذشته به اوج انسانيت رسانيد. عدالت نه فقط امري بود كه به روايت هرودوت
فرمانروايي ديااكو، مؤسس اولين سلطنت ايراني، به خاطر تأمين آن به وجود آمد، بلكه
حتي در عقايد ديني نيز عدالت اهميت داشت و اهورا مزدا هم خودش داور و دادگر بود و
هم روز رستاخيزش را به خاطر تأمين عدالت مقرر كرده بود. دو مظهر بيدادي هم كه از
عدالت اهورايي منحرف بودهاند در اساطير و حماسههاي ما به دنياي انيران منسوب شدهاند:
ضحاك و افراسياب كه در واقع به سبب همين بيدادشان، در اذهان سازندگان حماسهها نميتوانستهاند
ايراني تلقي شوند.[24]»
به اعتقاد آقاي هاشم رضي هم صفات، اخلاق و كردار اژي دهاك بر خلاف اخلاق ايراني
است. او «مردي جبان و ترسزده و همواره در بيم [است]. پيوسته از اطراف و اكناف با
جبر و سبعيت سپاه گرد ميكند تا براي روز مبادا آماده باشد. او دلير و راستگو و
درست كردار چون ايرانيان نيست، بلكه محيل، نيرنگ باز و ظاهر آراست. او نمونهاي از
دروغ بزرگ است، يك تنديس «درگونت Dregvant» ميباشد،
صفتي كه منفور ايرانيان بود.[25]»
گذشته از اين صفتها و مميزههاي معنوي و اخلاقي كه اغلب باب ميل ايرانيان است، در
متون تاريخي نيز حرف و حديثهاي فراواني در اين مورد قيد شده است.
طبري مينويسد كه: «از هشام كلبي روايت كردهاند كه
دربارة ضحاك گويد: «عجم دعوي انتساب ضحاك دارد و پندارد كه جم خواهر خويش را به
يكي از اشراف خاندان داد و او را پادشاه يمن كرد و ضحاك از او تولد يافت.» و «مردم
يمن نيز دعوي انتساب وي دارند و پندارند كه وي از مردم آنجا بود و ضحاك پسر علوان،
پسر عبيد، پسر عويج بود و سنان، برادر خويش را پادشاه مصر كرد كه سردودمان
فرعونيان بود، ولي پارسايان نسب اژدهاق را خلاف آن دانند كه هشام از اهل يمن آورده
است و گويند كه وي بيوراسب پسر اروند اسب پسر زينكاو پسر ويروشك، پسر تاز، پسر
فرواك، پسر سيامك، پسر مشي، پسر كيومرث بود. و بعضيشان نسب او را به كيومرث برند
اما نام پدران وي را جور ديگر آرند و گويند ضحاك پسر اندر اسب پسر ريحدار، پسر
ويدريسنگ پسر تاج پسر فرياك پسر سياهمك پسر ماذي، پسر كيومرث بود … و شنيدهايم كه ضحاك همان نمرود بود كه
ابراهيم خليل الرحمن صلي الله عليه و سلم به روزگار وي تولد يافت و همو بود كه ميخواست
ابراهيم را بكشد.[26]» زينه التواريخ
او را عرب دانسته اما از نژاد كيومرث ميخواند همچنين او را از نسل شداد دانستهاند[27].تجارب
الامم نيز او را از نژاد كيومرث دانسته بدين ترتيب كه ضحاك از نوادههاي «تاج»
بوده و خود تاج نيز از فرزندان و اعقاب كيومرث بوده است و تاج همان بوده كه اعراب
را به او منسوب كرده و تاجي (تازي) خواندهاند[28].
مسعودي در مروج الذهب (تأليف حدود 332 ه.) او را
بيوراسب، پسر اروادسب، پسر ريدوان، پسر طاح، پسر فروال، پسر سيامك پسر برس، پسر
كيومرث مي خواند كه ايرانيان عربش دانستهاند[29].
بلعمي نيز در تاريخ خود او را از نسل حام بن نوح ميداند[30].
يعقوبي نيز به تلويح او را ايراني خوانده است: «پارسيان براي پادشاهان خود چيزهاي
بسياري ادعا ميكند كه قابل قبول نيست، از قبيل فزوني در خلقت، تا آنجا كه براي يك
نفر چندين دهان و چشم و براي ديگري صورتي از مس و بر شانة ديگري دو مار كه مغز سر
مردان خوراك آنهاست، ميباشد. و همچنين زيادي عمر و … [31]»
به اعتقاد تئودور نولدكة آلماني، دليل اينكه نام ايراني
اژيدهاك به صورت عربي «ضحاك» آمده، اين است كه متون كهن پهلواني ابتدا به زبان
عربي ترجمه شده و در آن زبان به صورت ضحاك آمده و سپس بدين صورت وارد زبان فارسي
شده است[32].
البته در اين مسأله كه ضحاك همان تازي شدة اژيدهاك سه پوزة اوستايي است كه به
صورت دهاگ در فارسي ميانه ظاهر شده و از آن تركيب به صورت ضحاك درآمده است، ترديدي
نيست. طبق تحقيقات آقاي حصوري نام ضحاك اسامي عدهاي از شاهان افسانهاي و نيز
تاريخي و رجال اعراب بوده است؛ و چنين زمينهاي در تازي شمردن ضحاك مار دوش، بيتأثير
نبوه است و شواهد حاكي از آن است كه اين نام ديرزماني قبل از اسلام بين اعراب به
كار ميرفته است[33].
رجوع دوباره به نام «اژيدهاك» و بررسي جزء دوم آن و
پيوندش با داهي يا داهه، چونان قوم يا سرزميني اهريمني و وحشي، در مقابل، «اريّ» و ايراني
چونان قوم «شريف» و متمدن و نيز ارتباطش با «داسه يا داس Dāsa» جزئي از نام پدر ضحاك، «مرداس» ياريگر
ما در شناخت و تبيين بيشتر تبار ضحاك خواهد بود:
پدر ضحاك
علاوه بر نامهايي كه به نقل از بيروني و طبري و ديگران
براي پدر ضحاك ذكر شد، «مرداس» نيز نامي ديگر براي پدر ضحاك است، كه در شاهنامه
هم، همين نام آمده كه ريشهدارتر و واقعيتر از عنوانهاي ديگر به نظر ميرسد. از
لحاظ واژهشناسي اين اسم از دو پارة «مر mar» و «داس Dāsa داس» تشكيل يافته است. به اعتقاد دكتر كزازي ج. «مر» ريختي از مار
است و «داس» نيز از داسه يا داساي ودايي به يادگار مانده است[34]،
كه در ريگ ودا به معني اهريمني و وحشي است در مقابل آريايي[35].
در سرودهاي ريگ ودا هندوان ]آريايى[ نسبت به سياهپوستها و ساكنان اصي سند و پنجاب كه «داس Dāsa» خوانده شدهاند، امتياز داده شدهاند[36].
داسا علاوه بر اينكه در معني وحشي و اهريمني بر قوم خاصي اطلاق شده، همچنين «ماري
نمادين و اسطورهاي [در ادب و دايي] است، با سه سر. اين مار را كه وشيوروپا Višvarupa نيز ناميده شده است، پهلوان هندي، شريتا از پاي در ميآورد.[37]»
گذشته از اينكه جزء اول اژي دهاك، «اژي» به معناي مار است و با جزء اول مرداس،
«مر= مار» مطابقت دارد، انطباق كامل دو جزء دوم اين دو واژه نيز شگفت و حاوي نكاتي
جالب توجه است. ضمن عطف توجه به وجوه مختلف معاني و برداشتها از «داس» كه ذكر شد،
جزء دوم واژة اژي دهاك را مورد بررسي قرار ميدهيم:
دهاك را با داهي و داهه از يك ريشه دانستهاند. «قوم
داهي Dāhi ظاهراً با داهه Dāhae در آثار نويسندگان يوناني، يعني بيانگرداني
كه در شرق درياي خزر، در ناحية تركمنستان كنوني، تا ناحية دهستان در آثار
نويسندگان دورة اسلامي، به سر ميبردند، يكي هستند. در اين صورت بعيد نمينمايد كه
بين اين قوم و قومه dāhe در كتيبة ديو خشايارشا، سطر 26، ارتباطي وجود داشته باشد[38].»
همانگونه كه در توضيح «داس» متذكر شديم، داهه نيز صفتي است به معني اهريمني و وحشي
در مقابل كلمة آريا. اين طايفه دلير شعبهاي از قبايل اسكيتها Skyths بوده كه در سمت شرق درياي خزر سكني داشتهاند[39]
و طبق متون قديمي ايراني، نوذرشاه در جنگ با دشمنان شمالي نزديك دهستان اسير و
كشته شده و وحشيان [= دهستانيان] سراسر ايران را عرصة تاخت و تاز خويش قرار دادهاند[40].
برسوس Berosos پيشواي ديني و مورخ كلده كه در قرن سوم
پيش از ميلاد ميزيسته، مينويسد كه كوروش در آخرين جنگهاي خود با داههها زد و
خورد داشته است. ارين Arrien مورخ قرن اول پيش از ميلاد نيز از
سواران تيراندازي ياد مي كند كه از دهستان بوده و در جنگ با اسكندر جزو لشكريان
داريوش سوم بودهاند. شهري با نام دهستان كه ياقوت و ديگر جغرافي نويسان از آن نام
ميبرند و در سر حد مازندران و تركستان واقع بوده، با همين «داهه» ارتباط دارد[41].
در بندهاي 143 و 144 فروردين يشت نيز كه از ممالك پنج گانه نام ميرود. يكي از
آنها داهي است. اين پنج مملكت به ترتيب چنيناند: ايران، توران، سئيريم، سائيني و
داهي[42].
طبيعتاً در بين اين پنج كشور فقط ايران است كه عرصة حكومت اهورا مزداست، بقيه همه
اهريمني و وحشي هستند. حال با توجه به نكات ياد شده آيا اژي دهاكا صفتي نيست كه
ايرانيان، به پادشاه مملكت يا قوم داهي داده باشند در معني «مار منسوب به داهه»؟
اين مطلب براي معادل همين واژه، «مرداس» نيز ميتواند صادق باشد. يعني «مار منسوب
به قوم داسه». شگفت اينكه قرائت ديگر از مرداس نيز با اژي دهاك مطابق ميافتد.
اگر مرداس را تركيبي از دو جزء «مرد» و «اس» بدانيم «اس» ستاك كهني ميتواند باشد
در معني «خوردن» كه در واژهاي چون «كركس» كه معني آن «مرد مخوار» ميتواند بود،
باز مييابيم. بر اين اساس، «مرداس» به معني خورنده و كشندة مردمان معني خواهد
يافت، كه صفتي سزاوار ضحاك مار دوش است كه به اعتقاد دكتر كزازي به احتمال، لقبي
براي ضحاك بوده كه در روايتهاي بعدي نامي براي پدرش شده است[43].
مادر ضحاك
در فصل 31 بند 6 بندهش دهاك از طرف مادر، پسر اودي، پسر
[؟] بيك، پسر تميك، پسر اووخم، پسر پاوروسيم، پسر گذوثيو، پسر دروگاسكان، پسر گناك
مينوي (زشت نهاد)[44] خوانده شده
است. طبري در تاريخ خود نام مادر ضحاك را ودك دختر ويونگهان خوانده. چرا كه طبق
روايت او جمشيد خواهر خود را به يكي از اشراف خاندان خود داده و حاكم يمن كرد و
ضحاك در يمن به دنيا آمد[45].
در بندهش هندي نيز اين نام به صورت اودگ آمده است[46].
اودگ ديو زني است كه به قولي، هفت سر ديو (كماريگان) و ضحاك را به وجود ميآورد.
او جمشيد را به سوي لذتهاي دنيوي ميراند و مردم را به صحبت كردن در جايي كه بايد
سكوت كرد وا ميدارد[47].
بنا بر نقل سوتگرنسك، اوزاگ (= مادر ضحاك)، نياز و فقر و شهوات و گرسنگي و تشنگي و
خشم و قحط و بيم و رنج و پيري و ذبول را پديدار كرده و پرستنده هفت ديو بزرگ را
پديدار كرده است[48]. نام اين ديو
به صورت «اوذغ» نيز آمده است و طبري در جايي ديگر نيز، نام اين ديو را از قول مغان
«وذغ» ذكر كرده است[49].
در زند و ونديداد مطلبي هست كه بر اساس آن اوده (Ōda همان ودگ Vadag مادر ضحاك) به سروش چهار نفري را كه او
را آبستن كردهاند معرفي ميكند (زند و ونديداد، فرگرد 18، بند 30)[50]
چنان كه ميدانيم، ضحاك به قتل پدرش دست مييازد و با قتل او بر اريكة قدرت تكيه
ميزند. قتل پدر، در اساطير ايراني از چنان كساني بر ميآيد كه مادرشان، بستر پاكي
را به گناه آلوده باشند. حتي به روايت هرودوت «[ايرانيان] معتقدند هيچ كس پدر يا
مادر خود رابه قتل نميرساند و اگر گاه چنين وضعي پيش آيد در صورت رسيدگي معلوم
خواهد شد كه آن فرزند حلالزاده نبوده است. چون مطلقاً ترديد دارند كه پدر حقيقي
به دست فرزند خود كشته شود.[51]»
فردوسي بزرگ نيز همين آموزه را در مورد قتل مرداس، توسط فرزندش ضحاك منعكس ميكند:
به هر
نيك و بد شاه آزاد مرد،
همي پرورديش، به ناز و به رنج؛
چنان بد گهر شوخ فرزند او،
به خون پدر گشت همداستان؛
كه: «فرزند بد، گر شود نرّه شير،
مگر در نهانش سخن ديگر است
.
به فرزند
بر، نازده باد سرد.
بدو بود شاد و بدو داد گنج.
بگشت از ره داد و پيوند او.
ز دانا شنيدم من اين داستان،
به خون پدر هم نباشد دلير؛
پژوهنده را، راز با مادر است[52].»
.
از قول طبري ياد آور شديم كه مادر ضحاك ودك Vadak نام داشته، كه خواهر جمشيد بوده است و جمشيد او را به يكي از
اشراف خاندان خود داده و حاكم يمنش كرد، همچنين او كسي است كه جمشيد را به لذات
دنيوي حريص ساخته است. نيز از زند و ونديداد مطلبي نقل كرديم كه طبق آن در پي عملي
برخلاف آيين، چهار نفري را كه او را آبستن كردهاند، به سروش معرفي ميكند. حال
ضمن توجه به مطالب بالا قسمتهايي از روايت پهلوي را كه در بيان خجستگي خويدوده xwēdōdah (= ازدواج با خويشان نزديك يا محارم) است مرور ميكنيم:
آنگاه كه جم به همراه خواهر خويش جمك در درياچه زره
پنهان شدند، اهريمن ديوي و پرياي را به جستجوي آنها فرستاد. چون به جم و جمك
رسيدند، «جم گفت كه: «شما كيستيد؟» ايشان گفتند: «ما آنيم كه چونان تو كه از دست
ديوان بگريختي، ما نيز از ديوان گريختيم و مانند يكديگر هستيم و تو اين خواهر را
به زني به من ده تا من نيز اين (خواهر) را به تو دهم» ؛ و جم، چون ديو از مردم
بازشناخته نشدند، پري را زن خويش كرد و خواهر به زني ديو داد و از جم و آن پري،
خرس، ميمون، گندرو و برگوش زاده شدند و از جمك و آن ديو، لاكپشت، چلپاسة زهردار،
يوز، كشف و نيز بسيار خرفستر ديگر زاده شدند… [53]» در گزيدههاي زاد اسپرم نيز خويدوده، چونان يكي از برترين آموزههاي
زرتشت معرفي ميشود: «خويدوده كنيد، كه براي ادامة نسل پاك، بهترين كارهاي زندگان
است و عامل نيكزايي فرزندان است[54].»
به اعتقاد دكتر كزازي دليل گرايش به خويدوده در ميان پادشاهان اين بوده است كه «
نژادگان از آن روي كه خون و نژاد خويش را از گونهاي ديگر ميدانستهاند و گاه
آسماني و مينوي ميشمردهاند، به هيچ روي، روا نميداشتهاند كه خون پاك و نژاد
ويژه و والايشان، در پي زناشويي با بيگانگان، بيالايد و خوار و بيارزش گردد؛ پس
نزديكان و خويشان همخون نخستين را به زني ميستاندهاند يا به شوهري ميپذيرفتهاند.[55]»
آيا انتساب حرامزادگي به ضحاك از آنجا ناشي شده كه او انيراني است و حاصل ازدواجي
است كه بر خلاف رسم زردشتيان كهن، خويدوده، به دنيا آمده است؟ و يا اينكه ايراني
است و از خواهر جمشيد، همانگونه كه در روايت پهلوي هم به تمثيل قيد شده نه از
ازدواج جم و جمك، بلكه از ازدواج جمك با ديو [= هر شخص منفور] به دنيا آمده است؟
چنين سئوالي چندان هم غيرمنطقي نيست. عالم بيرنگ اسطوره، به يقين از مناسبات
اجتماعي و فرهنگي است كه رنگ ميگيرد.
القاب ضحاك
در مجمل التواريخ آمده كه ضحاك را بيور اسب خواندهاند.
چرا كه «هزار اسب تازي، پيش وي جنيبت كشيدند. اندراصل، نام او قيس بن لهوب بود،
ضحاك حميري نيز ناميده ميشد. پارسيان دهآك ميگفتند. از جهت آنكه ده آفت و ريم
زشت در جهان آورد.[56]»
جهانجوي
را نام ضحاك بود؛
كجا بيور اسپش همي خواندند؛
كجا بيور از پهلواني شمار؛
.
دلير و
سبكسار و ناپاك بود.
چنين نام بر پهلوي راندند.
بود بر زبان دري ده هزار.
.
(شاهنامه، جلد
اول، ص 44)
فردوسي در شاهنامه، آنگاه كه ماجراي ازدواج زال و
رودابه مطرح ميشود با ديوزاد خواندن رودابه از زبان سام كه از تبار ضحاك است،
ضحاك را ديو ميخواند:
از اين
مرغ پرورده، و آن ديوزاد،
دو گوهر چو آب و چو آتش به هم،
.
چه گويي
چگونه برآيد نژاد؟
برآميختن باشد از بن ستم.
.
(شاهنامه، جلد
اول، ص 180)
و شگفتا كه از اين دو ناساز، رستمي ميزايد كه تمام
حماسههاي ژرف و شگفت شاهنامه بر پاشنة او ميچرخد.
در ابياتي ديگر از شاهنامه لقب اژدها به ضحاك اطلاق ميشود.
فريدون پس از ساختن گرزة گاو سر توسط آهنگران خطاب به آنان چنين ميگويد:
كه گر
اژدها را كنم زير خاك،
.
بشويم
شما را سر از گرد خاك.
.
(شاهنامه، جلد
اول، ص 66)
و باز فريدون در جواب ارنواز:
ببرّم پي
اژدها را ز خاك؛
ببايد شما را كنون گفت راست،
بدو خوبرويان گشادند راز
.
بشويم
جهان را ز ناپاك، پاك.
كه آن بيبها اژدها فش كجاست؟
مگر كاژدها را سرآيد به گاز.
.
(شاهنامه، جلد
اول، ص 70)
از زبان فريدون،
كه يزدان
پاك از ميان گروه،
بدان تا جهان از بد اژدها،
.
برانگيخت
ما را ز البرز كوه،
بفرمان گرز من آيد رها
.
(شاهنامه، جلد
اول ص 76)
در بيتي نيز ارنواز، به او لقب مار ميدهد:
همي
جفتمان خواند او؛ جفت مار،
.
چگونه
توان بودن اي شهر يار؟
.
(شاهنامه، جلد
اول، ص70)
در جايي ديگر لقب اژدهادوش ميگيرد:
نخواهيم
بر گاه ضحاك را؛
.
مر آن
اژدها دوش ناپاك را.
.
(شاهنامه، جلد
اول، ص 75)
ضحاك در متون مختلف تاريخي و اسطورهاي، با صفتهايي
چون، جادوگري، ستمگري، كژي و غارت و سوختن، بد ديني و بت پرستي، زن بارگي تا جايي
كه اغلب با زنان شراب ميخورده، غصب مال و ملك، غيرت و رشك بري و سلب كردن مالكيت،
ياد شده است. همچنين اول كسي است كه مجازاتهاي تازيانه زدن، قطع عضو، گردنزدن،
بردار كردن، كشتن و سربريدن، را بنياد نهاد[57].
بناهاي منسوب به ضحاك
بيت المقدس: مسعودي در
مروج الذهب اظهار ميدارد كه مجوسان باني آن را ضحاك دانستهاند[58].
فردوسي در شاهنامه، با قيد عنوان بيت المقدس، از آن به زبان پهلوي «گنگ دژهوخت»
تعبير ميكند، آنجا كه فريدون با سپاهي به سوي ضحاك ميتازد:
به خشكي رسيدند،
سر كينهجوي؛
كه بر پهلواني زبان راندند،
به تازي كنون «خانة پاك» دان؛
.
به بيتالمقدس،
نهادند روي.
همهي «گنگ دژ هوخت» ش خواندند؛
برآورده ايوان ضحاك دان.
.
(نامة باستان،
جداول، ص 50)
قلعة زرنگ: طبري در تاريخ خود ميآورد
كه مقرضحاك قلعهاي به نام زرنگ بود. در همانجا بود كه فريدون بر او تاخت[59].
خانة غمدان: گفتهاند اين قلعه هيكلي [=
بناي بلند و بتخانه] بود، كه ضحاك به نام زهره ساخته بود[60].
صاحب «الفهرست» در معرفي تينكلوس [=تنكلوس يا تنكلوشا]
بابلي نوشته است كه: تينكلوس بابلي، يكي از هفت دانشمندي است كه ضحاك يكي از هفت
خانهاي را كه به نام كواكب سبعه ساخته بود به او واگذاشت. به گمان او نگهبان خانة
مريخ بوده است[61].
كومش: در بند 18 شهرستانهاي ايران آمده
است كه «كومش پنج برج» را آزي دهاك «پيشواي جادوگران» ساخته است[62].
نهرتيره: شهرستانهاي ايران در بند 49
نيز، شهرستان نهر تيره را ساخته «آزي دهاك» ميداند كه در پادشاهي بيدادگرانة خود آن
را بنا نهاده است. بعدها اين شهر زندان ايرانشهر شد كه نامش هم «زندان اشكان» شده
بود[63].
كريندوشيد: ضحاك دژهايي در بابل و
سمبران و هندوستان ساخته بود كه اولي را به نام كريندوشيد ميخواندند[64].
در آثار فارسي ميانه از كوئيرينته (Kuirinta) به عنوان كاخ ضحاك در بابل تعبير شده
است همچنين بر اساس بندهش مانشگاه ضحاك در بابل كلينگ دشديد Kolingedošdid (كلينگ بد منظره) است[65].
حمزة اصفهاني در «تاريخ پيامبران و شاهان» با نام «كلنگ ديس» ياد كرده است، كه به
شكل كلنگ (= پرندهاي عظيمالجثه) بوده است و مردم آنرا دمن حست ميخواندهاند[66].
مداين: ابن حوقل در تاريخ خودآورده كه عدهاي
معتقدند بناي شهر مداين، به دست ضحاك صورت گرفته است و تبابعه (قوم تبع) در آنجا
سكني گزيدهاند و ابراهيم (ع) نيز بدانجا درآمده است[67].
بابل: در مسالك و ممالك آمده است كه گويند
بيوراسب (= ضحاك) آنجا را بنا كرده است. ابراهيم (ع) نيز در همانجا به آتش انداخته
شده است[68].
شهرستانهاي ايران بناي بابل را به شخصي به همين نام نسبت ميدهد كه در پادشاهي
جمشيد آنرا ساخته است و ستارة تير (عطارد) را در همانجا به بند نهاده است. يزد گرد
بن ماهلينداد نيز بناي شهر بابل را به ضحاك نسبت ميدهد و شهرت دارد كه بابل
سرزمين پرورش علم نجوم بوده است[69].
دينوري نيز در اخبار الطوال بناي بابل را به ضحاك نسبت داده، كه آن را بنا نهاده و
«خوب» ناميده است (حماسهسرايي در ايران ص 459). هم اكنون كاوشگران باستانشناس در
حال تحقيق بر روي قلعهاي به نام «قلعة ضحاك» هستند كه در 16 كيلومتري شرق شهرستان
هشترود واقع است. طبق تحقيقات كلنل مونت، باستانشناس انگليسي كه به سال 1830 به
انجام رسانده بود، معتقد بودند كه اين قلعه متعلق به زمانهاي اشكاني يا ساساني
است. اما اكنون بر اساس تحقيقات دقيق، مشخص شده است كه اين قلعه متعلق به دورة
مادهاست[70].
چه بسا اين قلعه متعلق به اژدهاك، آخرين پادشاه ماد بوده است.
جمشيد:
جمشيد از جلمه شخصيتهاي اسطورهاي ديرماني است، كه از
فرهنگ هند و ايراني، وارد فرهنگ و اسطورة ايران شده است. در ادبيات سانسكريت، نام
جمشيد «يم Yama» و نام پدرش «ويوسنت Vivasvant» است كه در مذهب ودايي داراي نوعي الوهيت است. از او و دختر
«توستر Tvastar» دو جفت فرزند به دنيا آمدهاند كه يك
جفت از آنها «يم» و «يمي Yami » هستند كه درست مانند مشيك و مشيانگ
ايرانيان، اولين جفت بشر هستند و آدميان از آنها وجود يافتهاند. در ادبيات ودايي
«يم» (جمشيد) گرچه خدا نيست اما با خدايان برابري ميكند. او در روشني مطلق آسمان
زندگي ميكند و به آدميان زندگاني دراز اعطا مي كند. در منظومة حماسي «مهابهارت»
چنين آمده كه در عهد «يم» مرگ وجود ندارد[71].
جمشيد در وداها پدر روحاني انسان و گناهكار نخستين محسوب مي شود كه در اين راستا
با پرومتة يوناني قابل مقايسه است. او گرچه جايگاهي همچون خدايان دارد، اما به
زمين آمده و نوع انسان را به وجود ميآورد[72].
به گفتة ودا «يم» (= جمشيد) راه رسيدن به ديار مردگان را در زيرزمين پيدا ميكند و
به خاطر همين موضوع است كه او در باور همگان موجودي سهمگين در ميآيد كه خود مظهر
مرگ است[73].
گرچه در تحول اين شخصيت هندو ايراني، به يك شخصيت ايراني، تغييراتي در جزئيات روي
ميدهد، اما كليات همان است و شخصيت نيز همان.
در اوستا «ييم Yima» پسر
«ويونگهونت Vivanghavant» معرفي شده است[74].
و در متون پهلوي، «يم Yam» و «يمك Yamak» ريخت تحول
يافته «ييم» اوستايي است. نام پدرش نيز در پهلوي و يونگهان شده است.
در يسنا، هات 9 (هوم يشت)، در جواب سئوال زردشت كه از
او ميپرسد چه كسي «نخستين بار، اي هوم [تورا] در ميان مردمان خاكي آماده ساخت،
كدام پاداش به او داده شد، چه نيك بختي به او رسيد؟» هوم Haoma پاسخ ميدهد: «ويونگهان مرا نخستين بار در ميان مردمان خاكي آماده
ساخت، اين پاداش به او داده شد، اين نيك بختي به او رسيد كه او را پسري زائيده شد،
خورشيد سان نگران (خور آسابيننده)، كسي كه در شهرياري خود جانور و مردم را نمردني
ساخت. آب و گياه را نخشكيدني، خوردني را خورش نكاستني. در هنگام شهر ياري جم دلير،
نه سرما بود، نه گرما. نه پيري بود، نه مرگ، نه رشك ديو آفريده. پدر و پسر، هر يك
از آنان، به صورت ظاهر پانزده ساله ميگرديدند، در مدتي كه جم دارندة رمة خوب، پسر
ويونگهان، شهرياري ميكرد.» (هوم يشت بندهاي 3،4 و 5)[75]
در بندهاي 15 و 16 و 17 رام يشت و نيز بدين سان از جمشيد سخن رفته است:
«او [=اندرواي = ايزد هوا] را بستود جمشيد، دارندة گلّه
و رمة خوب در بالاي هكر [در اوستا هوكئيريه Hukairya اسم بلندترين قلة كوه هربرز (البرز)] بلند سراسر درخشان (و) زرين،
در روي تخت زرين، در روي بالش زرين، در روي فرش زرين، نزد برسم گسترده با كف دست
سرشار.
از او درخواست اين كاميابي را به من ده اي اندرواي
زبردست كه من در ميان تولد يافتگان (بشر) فرهمندترين گردم، در ميان مردمان خورشيد
سان باشم كه من در سلطنت خود، چارپايان و انسان را فنا ناپذير كنم. آبها و گياهها
را خشك نشدني سازم و اغذية زيانناپذير خورند.
اندر واي زبردست اين كاميابي را به او داد. تا اينكه
جمشيد كامروا گرديد…[76]»
بر پاية ونديداد، جمشيد، به جز زرتشت تنها كسي است كه
روياروي، با اهورامزدا سخن ميگويد: اهورامزدا پيش از زرتشت، از جمشيد ميخواهد كه
دين وي را بياموزد و آن را بگسترد. جمشيد نميپذيرد و ميگويد كه او به اين خاطر
آفريده نشده است كه دين اهورامزدا را به ياد بسپارد و بگسترد. اما در مقابل ميپذيرد
كه سرپرستي جهان مادي را بر عهده گيرد. اهورا مزدا بوقي و تازيانهاي را به عنوان
ابزار چيرگي و توانمندي در اختيارش ميگذارد. بعد از سيصد سال كه از كدخدايي جمشيد
بر زمين گذشت، زمين از گاو، گوسفند، ستور، آدميان، سگان، پرندگان و آتش سرخ و
سوزان پر ميشود، به گونهاي كه جايي براي آدميان و ستور جهت جنبش و زندگي نميماند.
جمشيد در پي تنبهي از سوي اهورامزدا، به ياري بوق و تازيانه، زمين را بر ميگشايد
و فراخ ميگرداند و زمين يك سوم گستردهتر از پيش ميگردد. اين كار را سه بار
انجام ميدهد و نهصد زمستان برفرمانروايي جمشيد ميگذرد. (ونديداد، فرگرد دوم)[77].
به موجب بند 28 فرگرد دوم از ونديداد نيز، اهورامزدا، جمشيد را از طوفاني آگاه
ساخته كه مهر كوشا خوانده ميشود. بدو گفت كه چگونه گزندي برگيتي رسد و هرچه در
روي زمين باشد نابود گردد. به او دستور داد كه باغي بسازد و از آفريدگان پاك
آفريدگار، چون مردمان و مرغان و چارپايان سودمند و تخمهاي گياهان در آن باغ نگه
دارد و پس از سپري شدن آفت آن ديو (مهركوشا) و فرونشستن طوفان بدر آيد و جهان را
ديگر باره آبادان كند[78].
همانگونه كه «يم» در ودا در عين حال كه جايگاه خدايي
دارد دچار لغزش شده و نخستين گناهكار معرفي ميشود، جم ايراني نيز از راه راست بدر
شد: «پس از آنكه او به سخن نادرست دروغ پرداخت، فر از او آشكارا به پيكر مرغي
بيرون شتافت. وقتي كه جمشيد، دارندة گلة خوب ديد كه فر بگسست افسرده (و) سرگشته
همي گشت در مقابل دشمني فرومانده به زمين پنهان شد.» (زامياد يشت/34)[79].
در برخي از متون آمده است كه چون فر از جمشيد بگسست، ضحاك آن را به دست ميآورد،
اما بعدها آذر فرنبغ آن را نجات ميدهد[80].
به اعتقاد مري بويس، داستان گريختن و گسستن فر از
جمشيد، بايستي ساخته و پرداخته موبدان اهورايي پايبند به موازين اخلاقي باشد تا
مردن او توجيه شود[81].
به هر ترتيب جمشيد مطرود ميشود. در گاثاها كه قديميترين قسمتهاي اوستا است، از
جمشيد چونان يكي از گناهكاران ياد مي شود: «يكي از اين گناهكاران ييم پسر
ويونگهونت است كه نخستين بار به آدميان خوردن گوشت حيوانات را آموخت[82]»
بر اساس شاهنامه، اين كار به ضحاك نسبت داده ميشود و ابليس كه در قالب خورشگري او
را خدمت ميكرد با خوراندن گوشتهاي گوناگون او را براي كشتن و خون ريختن آماده مي
كند[83].
همان زماني كه «مني كرد شاه يزدان شناس » و فر از او
گسست، مردم نيز از او روي برگردانده و ضحاك تازي نژاد را براي پادشاهي خود
برگزيدند. جمشيد از خوف خطر، به صحرا گريخته، خود را پنهان كرد. آقاي پروفسور
مهرين شوشتري افسانهاي نقل مي كنند كه بر اساس آن، جمشيد هنگام دربدري و فرار از
دست ضحاك، در سرزمين سيستان، با شاهزاده بانوي آن سرزمين به نام گورنگ ازدواج كرده
و صاحب پسري به نام تورك ميشود، اما پس از فاش شدن هويتش در نزد مردم، به التماس
پدر زنش، زن و فرزند را وانهاده و ميرود، تا اينكه در مرز چين گرفتار شده و با
اره دو نيم ميشود[84].
جمشيد به دست برادر خود سپيتيور Spityura كه از
هواخواهان ضحاك بود اره ميشود. بر همين اساس آنجا كه «يك بار در اوستا از وي سخن
رفته است، به ييمه كرنته برناميده شده است. پارة دوم برنام [= لقب] از ستاك كرت
برآمده است كه در پارسي از آن «كارد» به يادگار مانده است. پس ييمه كرنته» به معني
كسي است كه جمشيد را با كارد يا شمشير يا برّايي ديگر همانند آنها (= ارّه در شاهنامه) ميكشد.[85]»
در فارسنامه، نام برادر جمشيد اسنور آمده و گفته شده
است كه اول كسي كه بر جمشيد خروج كرده، او
بوده است. همچنين در اياتكار جاماسپيك فصل 4، بند 42 آمده است: جمشيد گرفتار
اژدهاك كه او را بيوراسپ خوانند، گرديد. اورا با همراهي سپيتيور (Spityura)، برادرش، با ارة هزار تيغه (دندانه)
بريد[86].
جاي تأمل است كه تعداد تيغههاي اره با تعداد سالهاي پادشاهي ضحاك يكي است. آيا
جمشيد نمادي از كشور ايران است كه در طول پادشاهي هزار سالة ضحاك، زخم خورده و
زمينگير ميشود؟
ميرخواند در روضة
الصفا آورده كه ضحاك او را در كنار درياي چين در ميان درختي ميان تهي يافت و گفت
تا او را با درخت به دو نيم كنند. اما بلعمي در تاريخ خود آورده كه «كشتن جمشيد
چنان بود كه اره بر سرش نهاده و تا پاي او به دو نيم كرد»[87].
پس از افول ساسانيان و تسلط اعراب بر ايران كه داستانهاي
ايران با قصص ساميان آميخته شد، جمشيد را با سليمان مشتبه ساختند زيرا اين دو
پادشاه از لحاظ برخي ويژگيهاي شخصي و حكومتي - همچون استخدام ديوان، اطاعت جن و
انس از ايشان وغيره- شبيه هم بودهاند. فارس را كه بر طبق روايات ايراني پايتخت
جمشيد بوده (تخت جمشيد)، تختگاه سليمان و پادشاهان فارس را «قائم مقام سليمان» و
«وارث ملك سليمان» و حتي آرامگاه كوروش را «مشهد مادر سليمان» ناميدند و انگشتري
مشهور سليمان را به جم نسبت دادند[88].
فريدون:
فريدون نيز همچون جمشيد از جمله شخصيتهاي مشترك بين
ودا و اوستاست. اين مسأله ما را به اين موضوع راهنمايي ميكند كه اين اسطوره
بازمانده از زمانهايي است كه هنوز هندوان و ايرانيان از هم جدا نگشته بودند. در
طول زمانهايي كه اين دو قوم از هم جدا گشتهاند و جدا زيستهاند، و به تبع آن
اسطوره نيز، نزد هر دو قوم دچار تغييرات خاص خود شده است، نام فريدون دچار
تغييرات اساسي نشده است. اما نام اژدهاي سهمناكي كه فريدون بر آن غلبه كرده است
دچار تغيير اساسي گرديده، هر چند كه مشخصات و خصيصهها تا حدودي حفظ شده است. در
اوستا اين ديو با نام اژي دهاك Aži–dahāka معرفي شده است. اما همين ديو در وداها ويشوروپه Višvarupa نام دارد. ديوي كه پدرش ايزد است اما خود صورت اژدها دارد كه با
ضحاك و پدرش مرداس در شاهنامه قابل مقايسه است. چرا كه مرداس پادشاهي يزدان پرست و
گرانمايه از دشت سواران نيزه گزار (عربستان) معرفي شده است. تريته اپتيه (فريدون)
ويشوروپه را ميكشد و گاوهاي او را ميگيرد. «آنچه در هندوستان به اسم گاوهاي
شيرده ظاهر ميشود و مظهر ابرهاي باراني است، در ايران به صورت زن ظاهر ميشود، زنهاي
زيبا و پيرناشدني اژي دهاك را كه فريدون ميگيرد، برابر همان گاوهايياند كه
تريته آپتيه در وداها از ويشوروپه ميگيرد. ضمناً ويشوروپه اسبهاي بسيار دارد و
ميتوانيم اين مالكيت او را با لقب بيور اسب ضحاك كه به معني «داراي اسبهاي زياد»
است، مقايسه كنيم.[89]»
ديو ديگري كه در وداها از آن ياد ميشود و تريته آپتيه Trita-Aptya با او ميجنگد، داس Dāsa نام دارد. اژدهايي كه صاحب سه سر و شش
چشم است و به دست تريته آپتيه كه معمولاً به صورت تراي تن Trāy-tana ميآيد، كشته ميشود[90].
ديوي كه درست معادل اژي دهاك سه كلة سه پوزة شش چشم در اوستا است.
نام فريدون در اوستا ثرئتئونه thraetauna و در پهلوي فريتون آمده است. به اعتقاد دكتر كزازي ثرئتئونه از
واژة «ثريته» به معني «سومين، سومين كس» برآمده است. و شايد از آن رو بر فريدون
نهاده شده است، كه او دو برادر (بر مايه و كيانوش) داشته و خود سومين آنها بوده
است. به اظهار ايشان بر پايه هنجارهاي زبانشناختي، ريخت تازهتر «ثرئتئونه» در
پهلوي و فارسي هريتون و هريدون مي بايد باشد[91].
اما به اعتقاد ذبيح بهروز نام فريدون، كه در اوستا به صورت ثرئتئونه آمده است از
دو بخش تشكيل شده است: «ثر» و «تئونه» كه اولي به معني سه و دومي به معناي توان
است كه در اين صورت به معني «داراي سه توان» است و اين سه توان نيروهاي روحاني،
جسماني و پزشكي را شامل ميشود[92].
بيروني در آثار الباقيه نام و نسب فريدون را بدين صورت آورده است: افريدون بن
اثفيان، كاوبن اثفيان، نيكاوبن اثفيان بن شهركاو بن اثفيان، اخنبكاوبناثفيان،
اسبيندكاوبن اثفيان، ديزه كاو بن اثفيان، نيكاوبن نيفروش بن جم پادشاه[93].
به گفتة ابوريحان، در كتب اهل مغرب از فريدون با نام« يافول» نام بردهاند. (آثار
الباقيه/151) در فصل 32 بندهشن نيز سلسلة نسب فريدون چنين ذكر شده است: فريتون
اثفيان پسر پورترا (پور گاو) پسر سياك ترا (سياك گاو) پسر سپت ترا (سپيد گاو) پسر
گفر ترا (گفر گاو) پسر رماتراپسر ونفرغشن پسر جم[94].
لقبهاي وي در اوستا يكي «ونيسوپوثرو آثبيانوئيش» در
معناي «پور دودمان اثفياني» و «وسيو سوريا ثرئتئونو» يعني «دودمان نيرومنده
فريدون»، و ديگر «جنته اژوئيش دهاكاي» به معني «كشندة مار دهاكا» است. (نامة
باستان، جلد اول، ص 295)
ونديداد (فرگرد اول فقرة 17) زادگاه فريدون را ورن Varena (= ديلم و گيلان) دانسته است:
«چهارمين كشوري كه آفريدهام، ورن داراي چهار گوشه است.
همانجا كه ثرائتئون بر اندازنده اژي دهاك به جهان آمد.[95]»ابن
اسفنديار نيز در تاريخ خود آورده كه فريدون در طبرستان، در قرية «ور» دامنة كوه
دماوند به دنيا آمده است. نام اسب او نيز «گلرنگ» آمده است[96].
از ورن، به عنوان زادگاه يا اقامتگاه او چندين بار در اوستا ياد شده است. در
بندهاي 23 و 24 رام يشت فريدون در ورن اندرواي، ايزد هوا را ستايش كرده و از او
توان مقابله و غلبه بر اژيدهاك سه پوزه، سه كله و شش چشم را ميخواهد تا هر دو
زنش «شهرناز» و «ارنواز» را «كه از براي توالد و تناسل داراي بهترين بدن ميباشند
و نيكوترين جهانند» بربايد[97].
او كسي است كه به پاداش فشردن و آمادهساختن هوم مقدس در ميان مردمان به پدرش
آبتين ارزاني داشته شده است:
«آنگاه به من پاسخ گفت اين هوم پاك دور دارندة مرگ:
آبتين مرا دوم بار در ميان مردمان خاكي جهان آماده ساخت؛ اين پاداش به او داده شد،
اين نيكبختي به او رسيد كه او را پسري زائيده شد: فريدون از خاندان توانا كسي كه
زد (كشت) اژدهاك سه پوزه، سه كله، شش چشم و…» (هوم يشتبندهاي 7 و 8)[98].
در يشت 19 (زامياديشت) نيز فر كيان آنگاه كه براي دومين
بار از جمشيد ميگسلد، به فريدون مي پيوندد و او پس از زرتشت در بين مردمان
پيروزمندترين ميگردد (زامياديشت، بندهاي 36 و 37)[99].
فريدون در اوستا صفتهاي فوق بشري دارد. جادوگري و طبابت و فرمانروايي در او تمركز
يافته است. او پزشكي است كه جادو نيز ميكند. چون فرزندانش از سفر باز ميآيند خود
را به صورت اژدهايي در ميآورد تا آنها را بيازمايد[100]؛
و آنگاه كه برادران در پي هلاكش سنگ بزرگي را به سويش ميغلطانند به جادو سنگ را
متوقف ميكند.
در بند 131 فروردين يشت از او چونان پزشكي ياد ميشود:
«فروهر پاكدين فريدون از خاندان آبتين را ميستاييم از
براي مقاومت كردن بر ضد جرب و تب … و لرزه تب و … از براي مقاومت كردن بر ضد آزار مار.[101]»
مقاومت فريدون در برابر آزار مار بر دو موضوع ميتواند
دلالت داشته باشد. اول اينكه در برخي از متون تاريخي از جمله اخبار ايران، تاريخ
طبري و تاريخ بلعمي، فريدون را به عنوان كسي معرفي ميكنند كه ترياق (ترياك) درست
كرده است[102]؛ و ترياق نيز
پادزهري در مقابل گزش مار است. دوم اينكه مار استعارهاي از اژيدهاك تواند بود كه
فريدون با دربند كردنش جهان را از آزار و تباهي او رهايي داد. فريدون در متون
پهلوي با ديوان مازندران روبرو ميشود. هنگام نبرد با آنان چون دم بيرون ميدهد از
بيني راستش تگرگهاي بزرگ و از بيني چپش سنگهايي به بزرگي خانه بر سر ديوان فرو
ميريزد و همة آنها را به شكل سنگ در ميآورد[103]. اين داستان نيز جلوهاي از جادوگري فريدون ميتواند
باشد. به هر صورت اوست كه با غلبه بر اژيدهاك بدكار، جهان را از تباهي و نابودي
ميرهاند و بر طبق روايات به جاي مانده، جشني همگاني (مهرگان) را به يادگار ميگذارد.
اين روز كه بنا به اظهار هاشم رضي روز شانزدهم مهر ماه است[104]،
روز رهايي ايرانيان از سلطة هزار سالة ضحاك كژآيين است. بيروني در التفهيم مينويسد:
«شانزدهم روز است از مهر ماه و نامش مهر. واندرين روز افريدون ظفر يافت بر بيوراسب
جادو، آنكه معروف است به ضحاك. و به كوه دماوند بازداشت. و روزها كه سپس مهرگان
همه جشناند، بركردار آنچه پس نوروز بود. و ششم آن مهرگان بزرگ بود و رام روز نام
است و بدين دانندش… [105]»
از آنجا كه در گزارش متن اسطوره به كمال از شخصيت
فريدون و حوادث زندگيش سخن خواهيم گفت از روايت زندگي او در شاهنامه، در اينجا صرفنظر
ميكنيم.
آبتين
پدر فريدون است و نامش در اوستا به صورت آثويه Athwya و در سانسكريت آپتيا āptya آمده است. معمولاً در اوستا آثويانه āthwyāna آمده كه صفت است و به معني «از خاندان آثويه»[106].
بر اساس تغيير كلمه از آثويه به اثفيان در بندهش و آسپيان در ديگر متون، به نظر ميرسد
شكل درست فارسي آن آتبين باشد كه حتي عدهاي را به اين شبهه انداخته كه به احتمال
فردوسي در آوردن اسم به صورت «آبتين» دچار اشتباه شده است. اما بارتلمه با ارائه
اصل سانسكريت اين كلمه، Aptya معتقد است كه آبتين هم محملي پيدا ميكند[107].
آبتين در اوستا، نسبت به شاهنامه، از جايگاه رفيعي
برخوردار است. او «در اوستا جزو نخستين آموزگاران و دانايان است كه راهنماي مردم و
پيشواي ديني بوده است.[108]»
او دومين كسي است كه «هوم پاك» را در ميان مردمان آماده ساخته است و در قبال چنين
كاري پسري به نام ثرئتئونه (فريدون) از او پديدار آمده است. (هوم يشت بندهاي 7-8).
او در اوستا شراب مقدس را تهيه ميكند. كار او در ودا نيز با چنين كاري كه در
اوستا دارد پيوندي دارد. در ودا، آپتيه āptya پسر آب و برآرندة روشني از ابر است[109].
همانگونه كه در ذكر سلسله نسب فريدون از بندهشن ديديم،
نام خاندان فريدون را با گاو پيوندي ناگسستني است؛ و در دنبال هر اسمي كلمة «تُرا»
آمده است. «تُرا» كلمهاي آرامي است معادل ثور عربي و هوزوارشي است كه هنگام تلفظ
بايد گاو خوانده شود. در بند 4 يشت 23 صفت خاندان اثوي، دارندة گلههاي فراوان
است. بر همين اساس است كه دار مستتر معتقد است كه افراد خاندان اثوي، مردمي زارع
بودهاند[110]. چنان بر ميآيد
كه در متون اوستايي اثري از گاو پر ماية شاهنامه كه همزمان با فريدون به دنيا آمد
و چندي نيز فريدون را به شير خود پرود، نيست. اما به يقين در بطن موضوع، اين گاو
رنگارنگ، با خاندان فريدون ارتباطي دارد. چنانكه ميدانيم آبتين، در شاهنامه، به
دست ضحاك كشته شده، گاو پرمايه نيز به دست ضحاك به هلاك ميرسد؛ و فريدون خطاب به
ضحاك ميگويد كه تو را به انتقام گاو پرمايه ميكشم. آيا گاو پرمايه نمادي از
خاندان فريدون است كه وجود خود را از آنها يافته است؟ به يقين در اين بين پيوندي
هست. راستي، چرا فريدون دستور داد تا گرزي گاو سر برايش بسازند؟ او نه تنها هنگام
جنگ با ضحاك آن گرز را همراه داشته بلكه از آن پس نيز در رزم و بزم آن را به همراه
داشته است. مگر نه اين است كه آن گرز ميتوانست نمادي از خاندان او باشد؟ جالب
اينكه «در بعضي از تصويرها اشو زرتشت نيز با عصايي و يا چوبدستي كه سر گاو دارد،
ديده ميشود كه بايد همان علامت گرز فريدون و يا علامت خانوادگي او باشد.[111]»
اساساً، گاو در تعاليم مزديسنا مقام والايي دارد. در
متون پهلوي ميخوانيم كه گاو پنجمين آفريدة هرمزد بر روي زمين است. در بندهشن آمده
است: «پنجم، گاو يكتا آفريده را در ايرانويچ آفريد. به ميانة جهان، بر بالاي رود
وه دائيتي، كه در ميانة جهان است. (آن گاو) سپيد روشن بود چون ماه كه او را بالا
به اندازه سه ناي بود. براي ياري او آفريده شد آب و گياه، زيرا در (دوران) آميختگي
او را زور و بالندگي از ايشان بود.[112]»
انسان نخستين (كيومرث) و گاو نخستين در سه هزار سالة دوم كه آفرنش مينوي، گيتيك
گشته، اما در حالت بهشتي به سر ميبرند، فرمانروايي ميكنند. در سه هزار سالة سوم
اهريمن آنها را از پاي در ميآرود[113].
آنگاه كه اهريمن آن گاو را كشت قسمتي از نطفهاش به ماه برده ميشود. به همين سبب
است كه ماه را «گئوجيثرا gaočithra» (دارندة تخمة گاو) لقب دادهاند. از قسمتي از آن نطفه كه در ماه
پالايش يافته بود، حيوانات سودمند از بخش ديگر كه برزمين ريخته بود گياهان مفيد
روييد[114]. به گمان، اين
داستان (برده شدن نطفة گاو در ماه) با باوري كه ابوريحان در آثار الباقيه ميآورد
پيوندي دارد: در شب روز شانزدهم ديماه «در آسمان گاوي از نور كه شاخهاي او از طلا
و پايهاي او از نقره است و چرخ قمر را ميكشد ساعتي آشكار شده، سپس غايب و پنهان
ميشود. هر كس كه موفق به ديدار او شود، در ساعتي كه به او نظر ميافكند دعايش
مستجاب خواهد شد.» «در اين شب بر كوه اعظم شبح گاوي سفيد ديده ميشود و اگر اين
گاو دو مرتبه صدا برآورد، سال فراواني است و اگر يك مرتبه صدا كند خشكسالي خواهد
شد و سپس اين گاو نر از پنهان ميشود و تا يك سال ديگر همان وقت ديده نميشود و در
اين روز با نوشيدن شير گاو تبرك ميجويند.[115]»
همانگونه كه قيد گرديد، گاو يكتا آفريده را اهريمن هلاك
كرد؛ و با توجه به اينكه گاو، حيواني سپند معرفي شده است كشتن گاو كاري اهريمني
محسوب ميشود. اما قرباني كردن آن نيز در عين حال امري پسنديده است به شرطي كه بين
ارزانيان پخش شود. در هوم يشت چنين ميخوانيم:
«گاو به زوت نفرين كند: بكند كه بيفرزند شوي و به
بدنامي دچار گردي، تو اي كسي كه مرا وقتي كه پخته هستم (بارزانيان) بخش ننمايي،
بلكه از براي پرورانيدن زن خود يا پسر (اولاد) خود يا شكم خويش به كار مي بري.[116]»
در متون پهلوي تأكيد ميشود، جز به نيت قرباني كردن، هر گونه سلب حياتي «ارتكاب
گناه» انهدام وجود است. به اعتقاد ايرانيان روان حيوان ذبح شده به «گوش ئوروان»
(روان گاو يكتا آفريده) ميپيوندد[117].
بر اساس اسطورهاي كه در دينكرد و زاد اسپرم نقل شده، «سريت»ي جنگجو كه به فرمان
كيكاووس به كشتن گاو دست يازيده بود به طرزي فجيع به هلاكت ميرسد: در زمانهاي
دور كيكاووس به «سريت»ي جنگجو فرمان داد، گاوي اساطيري را كه شهريار ايران را از
يورش به سر حدات دشمنان ديرينة ايرانيان يعني تورانيان باز ميداشت، به قتل
برساند. آنگاه كه سريت به گاو نزديك ميشود، گاو به زبان آدميان چنين شروع به
پيشگويي ميكند: هر گاه سريت به اين بزه دست بزند نادم و پشيمان خواهد شد و زرتشت
پيامبر آينده، اين كردار او را در مقابل همگان زشت جلوه خواهد داد. سريت بر گشته
جريان را به كيكاووس تعريف ميكند. آخر كار سريت به اصرار كيكاووس و با تشويق
پرياني كه با پوزة گشوده او را مينگرند و به اين سخن گويا: «رحم به خود راه نده و
ضربة نهايي را وارد آور.» گاو را از پاي در ميآورد؛ و به مكافات اين عمل قبيح، طي
اتفاقاتي عجيب به وسيلة هزار سگ ماده هلاك ميشود[118].
كاوه:
نام اين قهرمان اسطورهاي ايران در اوستا نيامده است،
يوستي، شكل اوستايي اين نام را «كاويكه kāv(a)yaka» گمان زده است. اين نام به گمان بسيار
با «كوي» يا «كي» پيوندي دارد[119].
از آنجا كه داستان كاوه همچون داستان فريدون يا ضحاك،
در متون كهنتر نيامده است، اين شائبه را به وجود آورده است كه اين قسمت از
اسطوره، بر افزودة زمانهاي بعد است. به اعتقاد بهار، بازاري بودن كاوه و پيشبند
چرمين برافراشتن و قيام كردنش جهت ساقط كردن ستم و نيز در جستجوي پادشاهي عادل
گشتن از طرف او، درونماية داستانهاي عياري است كه وارد حماسه شده است. به اعتقاد
ايشان كيفيات و ساختار داستان كاوه، يا در اواخر ساسانيان و يا در اوايل اسلام،
وارد حماسة ملي ايران شده است[120].
آقاي دوستخواه نيز، سرگذشت كاوه را داستان مستقلي نميدانند بلكه به اعتقاد ايشان،
سرگذشت كاوه «به تعبير دقيق ادبيات شناسي امروز، ميانوردي (episode) در زنجيرة رويدادهاي دوران فرمانروايي
جبارانة ضحاك است[121].
طبري، كاوه را از اهالي بابل ميداند كه بر ضحاك خروج
كرد. او نام كاوه را به صورت «كابي» و درفش او را، «درفش كابيان» ميخواند. گفتگوي
بين كاوه و ضحاك نيز در تاريخ طبري جالب توجه است كه به گمان، نزديكترين متن نسبت
به شاهنامه است:
كاوه: «مگر نپنداري كه پادشاه جهاني و جهان مال تو
است؟»
ضحاك: «چرا»
كاوه: پس زحمت تو بر جهان باشد، نه بر ما تنها، ولي از
همة مردم جهان فقط ما را ميكشي[122].»
كه گر
هفت كشور به شاهي تراست،
.
چرا رنج
و سختي همه بهر ماست؟
.
بلعمي نيز كاوه را كشاورزي از اهالي اصفهان ميخواند كه
در پي كشته شدن دو فرزندش به دست عمال ضحاك، پيشبندي را كه «آهنگران به پيش پاي
بسته دارند»، همچون علمي بر سر چوبي كرده، فرياد اعتراض سر ميدهد. خلقي عظيم بر
او گرد ميآيند. كاوه خليفه ضحاك در اصفهان كشته خود به امارت مينشيند. با سپاهي
به اهواز رفته، خليفة ضحاك را در آن شهر نيز كشته نمايندهاي از طرف خود در آنجا
مينشاند. بعد از رويدادهايي، چندين نفر را مأمور ميكند تا كسي را از تبار شاهان
پيدا كنند تا به شاهي بنشاند. فريدون را يافته به پيش او ميآورند. او را بر تخت
نشانده، تاج بر سرش مينهد و خود به دست خويش ضحاك را ميكشد. از طرف فريدون امارت
اصفهان را ميپذيرد. بعد از بيست سال ميميرد. فريدون، درفش او را ، جهت تيمن در خزينه مينهد. به
روايت بلعمي اين درفش كه به درفش كاوياني مشهور بوده، دست به دست سلاطين ايران مي
گرديده و هر شاهي چيزي از طلا و جواهر بر آن ميافزوده است. در زمان يزدگرد، آخرين
پادشاه ساساني، به دست اعراب ميافتد، به دستور عمر طلا و جواهر از آن جدا كرده و
پوستش را ميسوزانند[123].
«علم كاوياني از پوست خرس بود و برخي هم گفتهاند از پوست شير بوده و آن را درفش
كاويان ناميدند[124].»
[1]-
فرهنگ اعلام اوستا، ص 174، و ضحاك، ص 45، همچنين يسنا (جلد اول)، ص 162.
[2]-
دانشنامة مزديسنا، ص 102.
[3]-
فرهنگ اعلام اوستا، ص 174.
[4]-
دانشنامة مزد يسنا، ص 103.
[5]-
يسنا (جلد اول)، ص 162، همچنين مجموعة مقالات محمد معيني (جلد دوم)، ص 155.
[6]-
فرهنگ شاهنامه، ص 47-48.
[7]-
ضحاك، ص 14.
[8]-
فرهنگ نامة جانوران، ص 1001-1003.
[9]-
همان، ص 1004-1005.
[10]-
همان، ص 1001- 1003.
[11]-
اساطير و فرهنگ ايران، ص 515.
[12]-
آفرينش زيانكار، ص 34.
[13]-
همان.
[14]-
يسنا (جلد اول). ص 179.
[15]-
ضحاك، ص 45.
[16]-
آثار الباقيه، ص 146.
[17]-
شاهنامة كهن (غرر السير)، ص 48.
[18]-
تاريخ اساطيري ايران، ص 52.
[19]-
دانشنامه مزديسنا، ص 102.
[20]-
يشتها، ص 149.
[21]-
دانشنامة مزديسنا، ص 102.
[22]-
همان.
[23]-اسطورههاي
ايراني، ص 38.
[24]-
نه شرقي، نه غربي، انساني، ص 43-444.
[25]-
فرهنگ اعلام اوستا، ص 187.
[26]-
تاريخ طبري (جلد اول)، ص 136-138.
[27]-
تاريخ كامل ايران، ص 12.
[28]-
تجارب الامم، ص7.
[29]-
مروج الذهب، ص 218-219.
[30]-
تاريخ بلعمي، ص 143.
[31]-
تاريخ يعقوبي، ص 193.
[32]-
حماسة ملي ايران، ص 64.
[33]-
ضحاك، ص 18-19.
[34]-
نامة باستان (جلد اول)، ص 274.
[35]-
يسنا (جلد اول)، ص 59.
[36]-
همان، ص 33.
[37]-
نامة باستان (جلد اول)، 276.
[38]-
بررسي فروردين يشت، ص 13.
[39]-
يشتها (جلد دوم)، ص 57.
[40]-
حماسة ملي ايران، ص 41.
[41]-
يشتها (جلد دوم)، ص 57.
[42]-
همان، ص 108-109.
[43]-
نامة باستان (جلد اول)، ص 274-275، همچنين در مورد اشتقاق «مرداس»: دو قرن سكوت،
ص191.
[44]-
دانشنامة مزديسنا، ص 103.
[45]-
تاريخ طبري (جلد اول)، ص 136.
[46]-
بندهش هندي، ص 118.
[47]-
تاريخ اساطيري ايران، ص 37.
[48]-
اساطير و فرهنگ ايران در نوشتههاي پهلوي، ص 457.
[49]-
آفرينش زيانكار، ص 76.
[50]-
ضحاك، ص 53.
[51]-
تواريخ، ص 76.
[52]-
شاهنامه (جلد اول)، ص 46.
[53]-
روايت پهلوي، ترجمه مهشيد ميرفخرايي، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1367، ص 7
به نقل از نامة باستان (جلد سوم) ص 222.
[54]-
گزيدههاي زاد اسپرم، ترمة محمد تقي راشد محصل، مؤسسه مطالعات تحقيقات فرهنگي،
1362، ص 37 به نقل از نامه باستان (جلد سوم)، ص 223.
[55]-
نامة باستان (جلد سوم)، 226.
[56]-
اساطير و فرهنگ ايران در نوشتههاي پهلوي، ص 515.
[57]-
فرهنگ اساطيري – حماسي، ص 137 – 144.
[58]-
مروج الذهب و معادن الجوهر، عليبن حسين المسعودي، ترجمة ابوالقاسم پاينده، تهران،
بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1344 ص 594 به نقل از فرهنگ اساطيري – حماسي ص 146.
[59]-
تاريخ طبري (جلد اول)، ص 138.
[60]-
آثار الباقيه، ص 57.
[61]-تاريخ
نجوم اسلامي، ص 244.
[62]-
نوشتههاي پراكنده، ص 419.
[63]-
همان، ص 429.
[64]-
نامة باستان (جلد اول)، ص 310.
[65]- ضحاك، ص 21.
[66]-
تاريخ پيامبران و شاهان، حمزة اصفهاني، ترجمة جعفر شعار، تهران، بنياد فرهنگ ايران،
1346 ش، ص 32، به نقل از فرهنگ اساطيري – حماسي، ص 145.
[67]-
صورت الارض، ابوالقاسم محمد ابن حوقل، ترجمة جعفر شعار، تهران بنياد فرهنگ ايران،
1345 ش.، ص 20 به نقل از فرهنگ اساطيري – حماسي، ص 145.
[68]-
مسالك و ممالك، ابراهيم بن محمد اصطحزي، ترجمة فارسي در حدود پنجم يا ششم، به كوشش
ايرج افشار، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1347 ش.، ص 87 به نقل از فرهنگ اساطيري – حماسي، ص 145.
[69]-
نوشتههاي پراكنده، ص 419 .
[70]-
روزنامة جام جم، شماره 153، 11 شهريور 1382، ص 20.
[71]-
حماسه سرايي در ايران، ص 425-426.
[72]-
از اسطوره تا تاريخ، ص 225-226.
[73]-
تاريخ كيش زرتشت، ص 133.
[74]-
حماسه سرايي در ايران، ص 427.
[75]-
يسنا (جلد اول). ص 159-160.
[76]-
يشتها (جلد دوم)، ص 148.
[77]-
ونديداد (جلد اول)، ص 249-258.
[78]-
دانشنامة مزديسنا، 236.
[79]-
يشتها (جلد دوم)، ص 336، بر اساس اين پشت «فر» سه بار از جمشيد جدا ميشود. بار
نخست فر از جمشيد گسسته و در پيكر مرغ وارغن Vāregan ميرود كه «مهردارندة چراگاههاي فراخ» آن را بر ميگيرد. دومين
بار نيز در پيكر همان مرغ ميرود و اين بار فريدون آن را بر ميگيرد و
پيروزمندترين مردمان ميشود. سومين بار نيز از تن همان مرغ، گرشاسب دلير آن را بر
ميگيرد و بر چندين ديو سهمگين غالب ميشود. (زامياد يشت/ 34-38).
[80]-
تاريخ اساطيري ايران، ص 51.
[81]-
تاريخ كيش زرتشت، ص 135.
[82]-
حماسهسرايي در ايران، 427.
[83]-
شاهنامه (جلد اول)، ص 47.
[84]-
قهرمانان ايران باستان، ص 26-27.
[85]-
نامة باستان (جلد اول)، ص 285.
[86]-
دانشنامة مزد يسنا، ص 236.
[87]-
همان.
[88]-
همان، ص 235.
[89]-
از اسطوره تا تاريخ، ص 226.
[90]-
حماسهسرايي در ايران، ص 465.
[91]-
نامة باستان (جلد اول)، ص 294-295.
[92]-
ضحاك، ص 31.
[93]-
آثار الباقيه، ص 146.
[94]-
حماسهسرايي در ايران، ص 464.
[95]-
همان، ص 462.
[96]-
فرهنگ معين.
[97]-
يشتها (جلد دوم) ص 149-150. در ارت يشت نيز، همين خواسته را تكرار ميكند. (ارت
يشت/34).
[98]-
يسنا (جلد اول)، ص 161.
[99]-
يشتها (جلد دوم)، ص 337.
[100]-
اساطير ايران، ص 37 پيشگفتار.
[101]-
يشتها (جلد دوم)، ص 102.
[102]-
فرهنگ اساطيري – حماسي، ص 202.
[103]-
تاريخ اساطيري ايران، ص 53.
[104]-
گاهشماري جشنهاي ايران باستان، 478.
[105]-
التفهيم، 254-255، نيز آثار الباقيه، ص 338، همچنين گاهشماري جشنهاي ايران
باستان، ص519.
[106]-
فرهنگ شاهنامه (نام كسان وجايها)، ص 60.
[107]-
21 گفتار دربارة شاهنامة فردوسي، ص233-234.
[108]-
يشتها (جلد دوم)، ص 59.
[109]-
حماسهسرايي در ايران، ص 456.
[110]-
همان .
[111]-دانشنامة
مزد يسنا، ص 403.
[112]-
پژوهشي در اساطير ايران، ص 15.
[113]-
بندهش هندي، ص 215.
[114]-
تاريخ كيش زرتشت، ص 193-194.
[115]-
آثار الباقيه، ص 346.
[116]-
يسنا (جلد اول)، ص 178.
[117]-
تاريخ كيش زرتشت، ص 213.
[118]-
آفرينش زينكار، ص 84-85.
[119]-
نامة باستان (جلد اول)، ص 302.
[120]-
از اسطوره تا تاريخ، ص 450-451.
[121]-
دو ستخواره، جليل، 1374، كاوة آهنگر به روايت نقالان، ص 515-178، تن پهلوان و روان
خردمند، چاپ اول، مسكوب، ش، طرح نو، تهران.
[122]-
تاريخ طبري، ص 137-139.
[123]-
تاريخ بلعمي، ص 144-148.
[124]-
آثار الباقيه، 338.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/08/05ساعت 16:27  توسط حمزه
|
آنگاه که زندگیت به مویی بند است،
و تو
از شاخه درخت زندگی آویزانی،
تمامت زمین ، آه
تجسمی از مرگ گرسنه است.
*****
و دستانتان – اینچنین ترد و نحیف –
به تحلیل کدامین سوال رفته بود؟
و چشمانتان ، آه
چشمانی که چند دقیقه پیش هنوز در این دنیا باز نشده بود،
در ندیدن کدام آفتاب کاغذی
پلک بر هم نهاده بود؟
و پاهایتان – آن پاهای سمن سا-
در اشتیاق کدامین زمین – زمین نسوده-
انگشت در هم فشرده بود؟
و سوالهایتان ؟
از من!
...
آه ...
بگذارید آرام بگیرم.
از تقصیرم بگذرید ای بزرگان کوچک من!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/12/24ساعت 11:40  توسط حمزه
|
کدامین گرسنه
در پس کدامین دیوار
ناله می کند؟
لقمه هایم سنگ شدند.
*****
آسمانی شبانه به رنگ سفید
و
ستارگانی از این گونه سیاه.
برگهای دفترم:
شبها و ستارگانی از این جنسند.
من آفرینشگر شبهایی سفید
با ستارگانی سیاهم.
*****
قلمم چقدر سرشکسته شده است.
او رو به پایین فریاد می کشد.
دریغ از راست قامتی چنین
که از نهایت درد
گریه کنان
سر بر زمین دفتر می ساید.
بیچاره قلمم.
****
دیروز نمی دانستم
که امروز
به چه خواهم اندیشید.
و قلمم هیچ گمان نمی برد
که قطره قطره وجودش
سرودی خواهد شد.
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/22ساعت 16:8  توسط حمزه
|
در فصلی که زمستان جان است
حرارت عشق باید
تا واژه ها سرودی گردند.
*****
با واژه های منجمد چه کنم
انگاه که دغدغه نوشتن رهایم نمی کند
آفتابا بتاب
تا واژه هایم جویباری شوند
سطر به سطر.
*****
واژه ها اسیرانی هستند
در بند کتاب.
کتابخوان،اما
اسیری است که،
این واژه های در بند
به بندش کشیده اند
*****
آنکه انس با کتابها دارد
با هر کتابی که می خواند،
حکم تبعیدش را
به تایید مولفی میرساند
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/11/12ساعت 18:1  توسط حمزه
|
انار عشقت را
به اندازه ای مکیده ام که
تنها تفاله ای از آن برایم مانده.
دیگر عشوه نده.
****
روزگاری
از دیدن رفتارهای مقلدانه حیوانات بر صفحه تلویزیون
به خنده می افتادم.
اکنون اما
در ماتم عمری نشسته ام
که به تقلید از دیگران گذرانده ام.
من حتی گرفتن یک قاشق را نیز از دیگران آموخته ام.
****
چه دیدگان معجزه گری دارم!
از ستاره هایی که در زمین دستانم کاشت،
در وجودم آسمانهایی روشن رویید.
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/11/02ساعت 11:46  توسط حمزه
|
بارانی که دیشب بارید،
عرق شرم خدا بود
از جهالت خلیفه اش در زمین.
****
پلی که قرنها پیش
بین زمین و آسمان ساخته بودند،
بر سر سازندگانش ویران شد.
اکنون هیچ معماری حاضر نیست پلی در فضا بسازد.
همه زمین گرا شده اند.
****
از روزی که مغز سرم عوض شده،
دسته کلید هیچ فلسفه سازی
نمی تواند معمای افکارم را بگشاید.
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/10/24ساعت 20:18  توسط حمزه
|
از دوستانی که به پست قبلی سر زدند بسیارسپاسگزارم و از اینکه نتوانستم به هیچکدامشان پاسخی دهم،معذرت می خواهم. این کار مرا تنها و تنها به حساب گرفتاری و آشفتگی فکری و روحی و بیحوصلگی بگذارند. به گونه ای که وسوسه تعطیلی وبلاگ هم در سرم لانه کرده و این پست هم معلوم است با چه حال و هوایی به روز شده است. تا چه پیش آید.
پاسبان گفت به سوت:
"ناله کن در غم تنهایی من، غربت من،
غربت سرگردان، غربت در تبعید..."
سوت نالید...
ناله پر زد...
مردمان،گرم در آغوش لحاف،
با خیالی راحت... .
***
بیشه ای تنهایم.
هزار باغ خاطره در من رسته
هزاران درخت یاد
چنگ در زمین ذهنم انداخته.
تبر فراموشی را به من بدهید
جنگلی در انتظار بیابان شدن است.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/10/13ساعت 19:19  توسط حمزه
|
دامنی پر از بذر
و چشمی که بر نازایی خاک بینا شده است.
آه،دست توانمند افلیجم
که نای بذرافشانی نداری،
چه عقیم زاینده ای هستی.
****
تو همیشه صفر می شدی.
اما
از روزی نمره ات صفر شد که
متوجه غلطهایت شدی
و باز ادامه دادی.
****
آنقدر به جستجو ادامه می دهم،
تا به هیچ حقیقتی دست پیدا نکنم.
****
از روزی که عقل را
در پای سرگردانی سر بریدم،
زنجیر هیچ باوری را در پای جان نمی بینم.
+ نوشته شده در جمعه
1385/10/01ساعت 10:8  توسط حمزه
|